X
تبلیغات
" عروســك زيباي من "

" عروســك زيباي من "

... مينويسم براي تو

اين روزها عجيب ميگذرند ! خيلي عجيب !

اين روزها تو انگار درست قلب مرا نشانه گرفته اي دختر !

حركات و حرف هايت !

اخ كه نمي داني چه مي كند با من ! نمي داني !

شيرين زباني هايت ديگر امانم را بريده ، باورت مي شود ؟!


گاهي حرف هايي ميزني كه من ميمانم حيران ! كه از كجا و چه كسي شنيده اي !

اين روزها حرف هم نزني حتي ، با جشم هايت مرا مي بري به اوج !


اين روزها تو عجيب رنگ و بو داده اي به روزها و لحظه هاي من !

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1392ساعت 23:50 توسط مــادر عاشق ات|

يادته ميگفتم يعني مامان ميتونه جز تو كسي ديگه اي رو دوست داشته باشه ؟

يادته ؟!


حالا اون كسي كه به اندازه ي تو برام عزيزه اومده !

اومده و داره تو وجود ماماني نفس ميكشه ، تا قد بكشه و به وقتش بياد به اين دنيا. 


اين روزها خواهر كوچولوت رو مدام كنار تو تصور ميكنم ! 

تصور ميكنم و كيف ميكنم ...


نوشته شده در یکشنبه 22 دی1392ساعت 18:10 توسط مــادر عاشق ات|

هنوز هم به بوسيدن دست هايم عادت داري !

من هم به فدا شدن براي تو ....

نوشته شده در جمعه 20 دی1392ساعت 14:8 توسط مــادر عاشق ات|

!  دخترکم ، نازنینم

 ...عاقبت زمانش رسيد . زمان اينكه تو نيز آگاه شوي از آنچه كه بايد

!از موهبتي كه نصيبمان شده. از اين عشــــــق  

! از فرشته اي كه در راه است براي من ، پدرت ، و برای تو 

!فرشته اي چون تو پاك و آسماني كه اكنون در وجود من دم و بازدم دارد و عشق ميدهد به هر سه مان 


!آري 

!امروز تصميم گرفتم كه آگاه ات كنم تا تو نيز در اين عشق سهيم شوي

!و چه زيبا بود واكنش ات بعد از گفته هاي من 


وقتي كه تو را از وجود كودكي با خبر كردم كه در دل من رشد ميكند و قرار است بزرگ شود و به وقتش پا به اين دنيا نهد ، وقتي كه با خبرت كردم كه داري خواهر دار مي شوي ! و وقتي نام زيباي خواهرت را دانستي چه زيبا چشم دوخته به من سراپا گوش شده بودي و لبخندي مليييييييح كه زيبا تر از هر چيزي بود 

.و چقدر با لطافت شكمم را بوسيدي و نوازشش كرد

.چه لطيف سخن گفتي با خواهر نديده ات

.جمله هايت مو به مو ثبت شد در خاطرم عزيزكم 

.باران زود بزرگ شو بيا بيرون ميخوام بغلت كنم ، بوست كنم 

!اينها را لبخند زنان گفتي و من برايت مردم ! براي خواهرت هم 


آخر چه جيز لذتبخش تر از اين ؟

...٢ فرشته با بالهاي صورتي


!آخ كه اكر بيشتر بنويسم ترسم كه از شوق بميرم 

اينبار ديگر تنها من و پدرت نيستيم كه انتظار ميكشيم براي بوييدن و در آغوش گرفتن كودكما 

.اين بار تو نيز هستي ! تويي كه قرار است بشوي تمام زندگي خواهرت و او نيز تمام هست و نيست تو 

اينبار انگار همه چيز فرق دارد 

.فقط بخاطر اينكه تو هستي نازگلم


نميداني چقدر مسرور و شادمانم برايتان 

.انقدري كه اگر بگويم ميدانم كه در باورت نميكنجد 

.بس بزرگ شوید و ببينيد ! با هر دويتان هستم

.ببينيد آنجه بر من ميكذرد با داشتن شما


.دوستتان دارم تا بی نهایت

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1392ساعت 20:45 توسط مــادر عاشق ات|

تو نميكي كه من ميميرم وقتي اين همه دل ميبري از من ؟
نمیگي بهار ؟

با چشماي قشنگ و مهربونت نگاهم ميكني و با لطافت ميگي : مامان دوستت دارم ، ماماني  عاشقتم ، ديونه تم ، الهي فدات شم !!


خب نميگي قلب من مي ايسته از ذوق ؟!
نمیگی بهارکم ؟
نوشته شده در یکشنبه 15 دی1392ساعت 21:19 توسط مــادر عاشق ات|

خوابيدي ! يك آن صداي ناله هات مياد. 
ميام در آغوشم ميگيرمت و نوازشت ميكنم. 

بغض كردي  !
 قلبم از جا كنده ميشه !

ميگم : خواب ديدي عزيز دلم ؟
ميگي : آره ! و خواب رو تعريف ميكني ...
آقا پسره دهنم رو گرفت ، گفتم ولم كن !

و همينطور بغض داري و هق هق مي كني. 

الهي مامان فداي تو. فداي هق هق هات. 
خواب هات هميشه أروم ماماني. 
پر از فرشته باشه خواب هات عزيزم. 

نوشته شده در جمعه 13 دی1392ساعت 13:17 توسط مــادر عاشق ات|

من چي بگم از اين همه مهرباني تو دختر ؟
چي ميتونم بگم كه حق مطلب رو ادا كرده باشم ؟

اين روزها بوسه هايت عجيب شرمنده ام ميكند نازنينم .
همان وقت ها كه مي آیي و ميگي : "مامان بيا يوست كنم ". بعد لبهايم را ميبوسي . 

بعد ميگي : اينور ،  (همان گونه راستم ) ، حالا اينبر. ، گونه چپم !
حالا پيشوني. ، حالا دستت  ...

و همينطوره لطيف بند بندصورتم را ميبوسي   !
و من بند به بند وجودت را فدا مي شوم .


آخ كه تو چقــــــــــدر با محبتي گل من .
چقدر لطيف و مهربان !
به قداست چشم هايت كه تو حق دختري را برايم تمام كردي .


انقـــــــدر دوستت دارم كه مجنون ليلي را نداشته. باور كن !
نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1392ساعت 23:15 توسط مــادر عاشق ات|

ديدي نازپروده ام ؟ ديدي چه زود گذشت ؟!
همين سي ماه با تو بودن را مي گويم ...


سي ماه كه پر بود از لحظه هاي بكر و ناب . پر بود از شادي و غم . پر بود از عشق ، از مهرباني از عطر خدا ...
انگار همين ديروز بود كه تو را پيچيده در پتو به من دادند ! همين ديروز بود كه براي اولين بار بوسيدمت ...

حالا تو شده اي ٣٠ ماهه اي همه چيز تمام !
شده اي دلربا ، عزيز جان !


 زود گذشت بهار ! خيلي زود ...

ميدانم ! باقي عمرمان هم به همين زودي خواهد گذشت ! 
ميدانم كه من باز در حسرت گذشته اي هستم كه ديگر نيست و كيفور از داشتن روزهاي با هم بودن !
روزهاي نوجواني ات ...

اخ مادر ، يعني هستم كه ببينم آن روزها را ؟


دعا كن دخترم. دعا كن باشم و باشي. 



لحظه هايت پر از ياد خدا ، پر از عشق ...

دوستت دارم بي همتاي من. 


نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1392ساعت 13:13 توسط مــادر عاشق ات|

اين روزها نگاهت ميكنم مدام . 
و به اين فكر ميكنم كه مي شود روزي كسي را مثل تو دوست داشت !



و همينطور نگاهت مي كنم و فكر مي كنم ...!

نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1392ساعت 13:12 توسط مــادر عاشق ات|

آآآآآخ كه با تو بودن چقدر خوب است . چقدر شيرين ، چقدر ناب . 


دراز كشيدم روي كاناپه ، همان جاي مخصوصم !
بي حالم ! گاهي ناله ميكنم . 


و اما تو !

نگاهت كه مي كنم ميبينم كه دستانت را به آسمان برده اي و از خداوند سلامتي مرا ميخواهي . 
با لحن شيرين و كودكانه ات مي گويي : " خدايا ايشالله مامانم خوب شه "


من ؟!

چطور بايد باشم بعد از ديدن و شنيدن تو ؟
غير از اينكه همانجا برايت بميرم ، چه كاري بر مي آيد اصلا از من ؟!

تو چقدر مهربان تر شده اي بهار. 
چقدر !

الهي كه مادر فداي بند بند وجودت . 
فداي دل مهربانت .
چه خوب که این روزها تو در کنار منی .

نوشته شده در شنبه 16 آذر1392ساعت 22:10 توسط مــادر عاشق ات|

میگم مهربان ترین دختر عالمی برای اینه ؛

دراز کشیدم و حال خوبی ندارم .

میای دستت رو میکشی روی صورتم و میگی : " الهی بمیــــــــرم ! " 


دورت بگردم آخه مادر . خدانکنه عزیز دلم . خدا نکنه فدای تو بشم من .


با وجود تو درد برای من معنایی نداره اصلا دختر .

تو برای من همه چیزی !

نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1392ساعت 0:5 توسط مــادر عاشق ات|


من : دخترم اسمت چيه ؟
تو : بهاااااار خانم.  

فاميلیت چيه ؟
دميچي !

 چند سألته ؟
٢ سامو نيم !

اسم مامانت جيه ؟
مامان سمينا !


عزیز دلمی بهار ! عزیـــــــــــز دل !
نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1392ساعت 21:3 توسط مــادر عاشق ات|

همين الان آمدي و سرت را گذاشتي روي سينه ام ، و به چشم به هم زدني چشم هاي  زيبايت را بستي !

آراام خوابيدي ، همانطور كه قلب هايمان مقابل هم بود !
صداي تبش هاي قلبمان در هم پيچيد !

آخ كه چه چيز لذت بخش تر از اين ؟!


مي خواهم زمان متوقف شود و من و تو باشيم و همين حالت ! 

می بینی چه شیرین است این روزهایمان دخترک ؟


نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1392ساعت 15:54 توسط مــادر عاشق ات|

این روزها که صدام می کنی " مامان جون " ، من میمیرم برات بهار !


جونم فدات دخترم .

جونم فدات که انقـــــــــــدر لوندی می کنی برام .


نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1392ساعت 23:15 توسط مــادر عاشق ات|

اين روزها چقدر معصوم تر شده اي . 
چقدر آرام تر ، چقدر دوست داشتني تر. 
اين روزها كه ديگر نميتوانم مثل قبل با تو بازي كنم چقدر بزرگ تر شده ای ، فهیم تر . 


راستش انقدر شگفت زده ام از رفتارت كه نميدانم چه بگويم و بنويسم كه تو نيز بداني .

اين روزها كه حال خراب مرا ميبيني و ميگويي : مامان خوبي ؟ آب ميخواي ؟
كه دست نوازش بر سرم ميكشي ، درست مثل مادري مهربان ...

دروغ چرا ؟ هيچ وقت فكرش را نميكردم در اين سن و اين شرایط با چنين رفتار هاي تو مواجه شوم !
تو انقدر خانمانه رفتار ميكني كه باور نكردني ست. 
انقدر كه گاهي شرمنده ات مي شوم !


حالا نبايد دست هاي تو را بوسيد ؟
نبايد مقابل چشمان مهربان تو سجده كرد ؟



دخترم ، بري كوچكم ؛ 

ممنون از همه ي مهرباني هايت. 
ممنون كه بيشتر از هر زمان ديگري به فكر مني. 
ممنون عزيز دلرباي من. 

اين را بدان كه تو براي من يك معجزه اي ، و خواهي بود. 
هميشه برايم بكر و تكرار نشدني هستي. 
هميشه دوست داشتني و عزيز !


تو نفسي براي من !
نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1392ساعت 21:48 توسط مــادر عاشق ات|


آخرين مطالب
» اين روزها ...
» تو و ...
» بوسيدن دست هاي من !
» مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد !
» شيرين زباني ...
» خواب !
» بوسه !
» سي ماه با تو ...
» مي شود ... ؟!
» باز هم مهرباني تو !

Design By : Pichak