" عروســك زيباي من "

... مينويسم براي تو

 نمي داني چه لذتي دارد شنيدن اين جمله از زبان تو :

مامان بيا عشق بازي كنيم !

ميداني بسان چي ست ؟
بسان اينكه با خدا همنشين شده ام.


دوستت دارم گل هميشه بهارم.
دوستت دارم كه انقدر مهرباني و دلربا.

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1392ساعت 18:39 توسط مــادر عاشق ات|

ميبيني دخترم ؟
ميبيني چه دارد به روزت مي آيد ؟

آخر چرا ؟

ديشب را با تب گذراندي !
نيمه هاي شب با ناله از خواب ميپريدي .
ارام و قرار نداشتي ...

من و پدرت كنار بالينت چند ساعتي را ميخكوب تو شديم و مدام و مدام براي سلامتي ات دعا كرديم.


نميدانم روزگار از تو چه ميخواهد كه دست از سر تو بر نميدارد.
اميدوارم ديگر بلا نبيني جان دلم.

هميشه خوب باشي .

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1392ساعت 18:37 توسط مــادر عاشق ات|

الهي بميرم كه اينجور شد عزيز دلم !
بميرم كه پاي نرم و لطيفت خورد به بخاري و سوخت !

شلوارت رو دراوردم كه بريم دستشويي !
مثل هميشه شيطنتت گل كرد و دويدي ! دويدي تا من دنبالت بيام !
من هم مثل هميشه گفتم  : وايسا الان ميام گازت ميگيگيرم ! اهـان ، گرفتمت !

و تو !
دويدي و يك آن خوردي به بخاري !

آخ ! كه با ياداوريش تمام تنم به درد مياد .ميسوزه ...

پوست لطيفت سرخ شد و تو گريه كردي .
اشك ريختي و من هم با تو اشك ريختم .
زجه زدي و من هم زجه زدم با تو !


واي ! خداي من .

نگاه كردم ! ديدم يه طرف از پاي سفيد و نرمت سرخ شده.
سرخِ سرخ !

انگار كه تمام تنم تو كوره داشت ميسوخت .

برات پماد زدم . آروم شدي .
من اما مگه ميتونستم فراموش كنم ؟!
انقـــــــــــدر اشك ريختم ، انقدر كه نزديك بود از حال برم !

تو اومدي تو آغوشم و مدام ميگفتي : مامان گريه نكن ! تو خوبي . من دوستت دارم !


اين حرف هات بيشتر خون به جگرم كرد .
بيشتر اتيش كرفتم.
واي كه چقدر عذاب وجدان دارم .
كاش ميميردم و دنبالت نميدويدم .

الان ساعت ها گذشته كه دارم برات مينويسم . تو خوابيدي و خداروشكر اصلا سوزش نداري.
اما اثر سوختگي روي پات آتيش به جونم ميزنه. دلم میلرزه !

الهي مادرت بميره ! كاش من جاي تو كباب ميشدم.
كاش خاكستر ميشدم اما تو خال به تنت نمي افتاد دخترم.


بهار !

تا دنيا دنياست خودم رو نمي بخشم بابت اين موضوع.
خدا بكشه من رو الهي !

نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1392ساعت 17:29 توسط مــادر عاشق ات|

بانوي كوچكم !

٢٠ روزي ست كه ديگر نداري اش.
پوشك ات را ميگويم.

روزهاي اول فقط وقت خواب شبانه بود و بعدش همان هم نيست.
چرا كه ديگر نيازي نيست و پوشكت را صبح روزبعد خشك تحويلم ميدادي من تصميم گرفتم همان شب ها هم بي پوشك باشي.


راستش را بخواهي ٣ روز اول برايم سخت گذشت.
نميدانم بخاطر شرايط جسمي و روحي ام بود يا كه جه !
هر چه كه بود سخت گذشت برايم.

اما از روز ٤ به بعد انگار كه معجزه شد.
تو آن روي سكه را نشانم دادي به سادگي هر چه تمام تر.
همان روي خانم بودنت را. همان روي خوبي ات را.
و از همان روز به بعد درست و به موقع اعلام ميكني !

بعد از خواب هايت بالافاصله دستم را ميگيري و به سمت دستشويي ميكشاني !

هر چند كه هنوز وقت اجابت مزاج به دور ترين نقطه ي خانه مان ، كنجي جايي را پيدا ميكني و مشغول ميشوي.
فقط بخاطر اينكه هراس داري !

اما من اميد دارم كه به زودي ترك مي كني اش و همانطوري كه بايد عمل ميكني.
اميد دارم به تويي که هميشه همراهي ام كردي از روز آمدنت تا همين امروز كه ٢ سال و ٨ ماهه اي عزيز هستي برايم.

الان كه فكر ميكنم ميبينم كه چقدر سخت گرفتم به خودم و چه غول بي شاخ و دمي ميپنداشتم اين پر سه از پوشك گرفتن را.


خداروشكر كه نصف اين راه هم به آساني گذشت.
ممنونت هستم دختر بي همتاي من.

نوشته شده در شنبه 12 بهمن1392ساعت 23:27 توسط مــادر عاشق ات|

از امروز قرار است كه تمامش كنيم دوران با پوشك بودنت را.
قرار است اين مرحله را هم به اتمام برسانبم به لطف خدا. 

به اميد موفقيت و آرامشمان .

نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1392ساعت 17:26 توسط مــادر عاشق ات|

خاطرات سفر مان به شهر بهشت را خوب يادت مانده جانكم.
از آن روز مدام و مدام ياداوري ميكني و لبخند مي زين !

ميگي : مامان يادته هواپيما سوار شديم رفتيم امام رضا سلام كردم ؟
يادته بارسال ( همان دوست مجازي ات پارسا ) رو ؟ يادته بازي كرديم ؟

انقــــدر با عشق تعريف ميكني كه دل آدم غنــــــــــــج ميره برات !
انقدر زيبا از امام رضا ميگي كه نميشه هلاكت نشد !

ميگي : مامان بازم بريم امام رضا ! هواپيما سوار شيم بريم !
ميگم : با كي بريم ؟
ميگي : من ، بابايي ، ماماني ، باران !

نميدوني چه حالي ميشم وقتي ميبينم از خواهر نديده ات هم ياد ميكني.
جه حالي ميشم وقتي ميبينم از حالا انقدر بهش عشق داري !

ميگي : من ميشينم بغل بابايي ، باران بغل من !

آخ كه فداي اين قلب مهربونت بشم مـــــــــادر.
فداي دل نازكت.
نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1392ساعت 17:24 توسط مــادر عاشق ات|

اين روزها عجيب ميگذرند ! خيلي عجيب !

اين روزها تو انگار درست قلب مرا نشانه گرفته اي دختر !

حركات و حرف هايت !

اخ كه نمي داني چه مي كند با من ! نمي داني !

شيرين زباني هايت ديگر امانم را بريده ، باورت مي شود ؟!


گاهي حرف هايي ميزني كه من ميمانم حيران ! كه از كجا و چه كسي شنيده اي !

اين روزها حرف هم نزني حتي ، با جشم هايت مرا مي بري به اوج !


اين روزها تو عجيب رنگ و بو داده اي به روزها و لحظه هاي من !

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1392ساعت 23:50 توسط مــادر عاشق ات|

يادته ميگفتم يعني مامان ميتونه جز تو كسي ديگه اي رو دوست داشته باشه ؟

يادته ؟!


حالا اون كسي كه به اندازه ي تو برام عزيزه اومده !

اومده و داره تو وجود ماماني نفس ميكشه ، تا قد بكشه و به وقتش بياد به اين دنيا. 


اين روزها خواهر كوچولوت رو مدام كنار تو تصور ميكنم ! 

تصور ميكنم و كيف ميكنم ...


نوشته شده در یکشنبه 22 دی1392ساعت 18:10 توسط مــادر عاشق ات|

هنوز هم به بوسيدن دست هايم عادت داري !

من هم به فدا شدن براي تو ....

نوشته شده در جمعه 20 دی1392ساعت 14:8 توسط مــادر عاشق ات|

!  دخترکم ، نازنینم

 ...عاقبت زمانش رسيد . زمان اينكه تو نيز آگاه شوي از آنچه كه بايد

!از موهبتي كه نصيبمان شده. از اين عشــــــق  

! از فرشته اي كه در راه است براي من ، پدرت ، و برای تو 

!فرشته اي چون تو پاك و آسماني كه اكنون در وجود من دم و بازدم دارد و عشق ميدهد به هر سه مان 


!آري 

!امروز تصميم گرفتم كه آگاه ات كنم تا تو نيز در اين عشق سهيم شوي

!و چه زيبا بود واكنش ات بعد از گفته هاي من 


وقتي كه تو را از وجود كودكي با خبر كردم كه در دل من رشد ميكند و قرار است بزرگ شود و به وقتش پا به اين دنيا نهد ، وقتي كه با خبرت كردم كه داري خواهر دار مي شوي ! و وقتي نام زيباي خواهرت را دانستي چه زيبا چشم دوخته به من سراپا گوش شده بودي و لبخندي مليييييييح كه زيبا تر از هر چيزي بود 

.و چقدر با لطافت شكمم را بوسيدي و نوازشش كرد

.چه لطيف سخن گفتي با خواهر نديده ات

.جمله هايت مو به مو ثبت شد در خاطرم عزيزكم 

.باران زود بزرگ شو بيا بيرون ميخوام بغلت كنم ، بوست كنم 

!اينها را لبخند زنان گفتي و من برايت مردم ! براي خواهرت هم 


آخر چه جيز لذتبخش تر از اين ؟

...٢ فرشته با بالهاي صورتي


!آخ كه اكر بيشتر بنويسم ترسم كه از شوق بميرم 

اينبار ديگر تنها من و پدرت نيستيم كه انتظار ميكشيم براي بوييدن و در آغوش گرفتن كودكما 

.اين بار تو نيز هستي ! تويي كه قرار است بشوي تمام زندگي خواهرت و او نيز تمام هست و نيست تو 

اينبار انگار همه چيز فرق دارد 

.فقط بخاطر اينكه تو هستي نازگلم


نميداني چقدر مسرور و شادمانم برايتان 

.انقدري كه اگر بگويم ميدانم كه در باورت نميكنجد 

.بس بزرگ شوید و ببينيد ! با هر دويتان هستم

.ببينيد آنجه بر من ميكذرد با داشتن شما


.دوستتان دارم تا بی نهایت

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1392ساعت 20:45 توسط مــادر عاشق ات|

تو نميكي كه من ميميرم وقتي اين همه دل ميبري از من ؟
نمیگي بهار ؟

با چشماي قشنگ و مهربونت نگاهم ميكني و با لطافت ميگي : مامان دوستت دارم ، ماماني  عاشقتم ، ديونه تم ، الهي فدات شم !!


خب نميگي قلب من مي ايسته از ذوق ؟!
نمیگی بهارکم ؟
نوشته شده در یکشنبه 15 دی1392ساعت 21:19 توسط مــادر عاشق ات|

خوابيدي ! يك آن صداي ناله هات مياد. 
ميام در آغوشم ميگيرمت و نوازشت ميكنم. 

بغض كردي  !
 قلبم از جا كنده ميشه !

ميگم : خواب ديدي عزيز دلم ؟
ميگي : آره ! و خواب رو تعريف ميكني ...
آقا پسره دهنم رو گرفت ، گفتم ولم كن !

و همينطور بغض داري و هق هق مي كني. 

الهي مامان فداي تو. فداي هق هق هات. 
خواب هات هميشه أروم ماماني. 
پر از فرشته باشه خواب هات عزيزم. 

نوشته شده در جمعه 13 دی1392ساعت 13:17 توسط مــادر عاشق ات|

من چي بگم از اين همه مهرباني تو دختر ؟
چي ميتونم بگم كه حق مطلب رو ادا كرده باشم ؟

اين روزها بوسه هايت عجيب شرمنده ام ميكند نازنينم .
همان وقت ها كه مي آیي و ميگي : "مامان بيا يوست كنم ". بعد لبهايم را ميبوسي . 

بعد ميگي : اينور ،  (همان گونه راستم ) ، حالا اينبر. ، گونه چپم !
حالا پيشوني. ، حالا دستت  ...

و همينطوره لطيف بند بندصورتم را ميبوسي   !
و من بند به بند وجودت را فدا مي شوم .


آخ كه تو چقــــــــــدر با محبتي گل من .
چقدر لطيف و مهربان !
به قداست چشم هايت كه تو حق دختري را برايم تمام كردي .


انقـــــــدر دوستت دارم كه مجنون ليلي را نداشته. باور كن !
نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1392ساعت 23:15 توسط مــادر عاشق ات|

ديدي نازپروده ام ؟ ديدي چه زود گذشت ؟!
همين سي ماه با تو بودن را مي گويم ...


سي ماه كه پر بود از لحظه هاي بكر و ناب . پر بود از شادي و غم . پر بود از عشق ، از مهرباني از عطر خدا ...
انگار همين ديروز بود كه تو را پيچيده در پتو به من دادند ! همين ديروز بود كه براي اولين بار بوسيدمت ...

حالا تو شده اي ٣٠ ماهه اي همه چيز تمام !
شده اي دلربا ، عزيز جان !


 زود گذشت بهار ! خيلي زود ...

ميدانم ! باقي عمرمان هم به همين زودي خواهد گذشت ! 
ميدانم كه من باز در حسرت گذشته اي هستم كه ديگر نيست و كيفور از داشتن روزهاي با هم بودن !
روزهاي نوجواني ات ...

اخ مادر ، يعني هستم كه ببينم آن روزها را ؟


دعا كن دخترم. دعا كن باشم و باشي. 



لحظه هايت پر از ياد خدا ، پر از عشق ...

دوستت دارم بي همتاي من. 


نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1392ساعت 13:13 توسط مــادر عاشق ات|

اين روزها نگاهت ميكنم مدام . 
و به اين فكر ميكنم كه مي شود روزي كسي را مثل تو دوست داشت !



و همينطور نگاهت مي كنم و فكر مي كنم ...!

نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1392ساعت 13:12 توسط مــادر عاشق ات|


آخرين مطالب
» عشق بازي
» تب
» مادرت بميره :((
» روزهاي بدون پوشك !
» خداحافظ پوشك !
» خاطرات سفر مان به شهر عشق ...
» اين روزها ...
» تو و ...
» بوسيدن دست هاي من !
» مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد !

Design By : Pichak