" عروســك زيباي من "

... مينويسم براي تو

همه چيز تازه شده ...
دارد بهار ميشود ، نگاه كن دخترم. 

دوباره همان حال و هواي دل انگيز ، همان حس هاي خوب.
يادت هست ؟

اما امسال تو ١ سال بزرگتر شده اي. خانم تر.
و چه دلپذير است آمدن اين بهار با داشتن تو و خواهرت.
چه لذت بخش است با شما به استقبال بهار رفتن.

خوشحالم براي خانواده ي چهارنفره مان بهار. خيلي خوشحال ...

نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ اسفند۱۳۹۲ساعت 18:51 توسط مــادر عاشق ات|

حضورت را اين روزها عجيب به رخ ميكشي دخترك.
با شيرين زباني ها و دلبري هاي منحصر به فردت !
انقدر شيرين شده اي كه در وصف نمي گنجد.
گاهي حرف هايي ميزني كه مي مانم حيران ! كه از كجا شنيده اي و ياد گرفته اي.
حرف هايي ميزني كه آدم نميتواند دل از خوردنت بكند!

زمستان را برايم بهار كرده اي گلبرگ نرم و لطيفم. 
ممنون بخاطر تمام اين روزها و لحظه ها.

نوشته شده در دوشنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۲ساعت 18:45 توسط مــادر عاشق ات|

در ريخت و پاش خانه تگاني امسالمان هم حضور داري به لطف پروردگار بزرگ.
حضور داري و كمك ميكني !
بيشتر از سال پيش.

بهت ميگم : بهار اين رو ببر بزار سر جاش . ميبري ! درست همانجا كه بايد.

كار ميكنيم و با هم شعر ميخوانيم.

بهار سالهاي آينده را كه تصور ميكند دلم غنج ميرود.
٢٠ سالگي ات را ميگويم ! تو بزرگ شده اي. انقدر كه ديگر خودت انجام ميدهي هر چه كه بايد را.
آن وقت ها خواهرت هم هست ، ١٧ ساله اي مهربان برايمان.

آخ كه تصورش هم زيباست ! چه رسد به آمدن آن روز .

خداروشكر برايتان. براي تو و بارانكمان. 
خداروشكر براي خانواده ي ٤ نفره ي مان.

نوشته شده در شنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۲ساعت 18:44 توسط مــادر عاشق ات|

ميگم : بهار بريم برات لباس بخرم.
ميگي : نه ! من لباس دارم كه ، براي باران بخر !

اين روزها همه چيز را براي خواهرت ميخواهي.
گاهي كه من يا پدرت برايت هديه اي ميخريم ، ميخواهي كه از همان براي خواهرت هم بخريم.

اخ بهار ...
چقدر تصورش هم زيباست.
تصور تو كنار باران !

اين روزها كارم شده تجسم كردن لحظات با هم بودن شما دو گل زندگي ام. كارم شده قربان صدقه رفتن برايتان. 

دوستتان دارم بي نهايت.

نوشته شده در شنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۲ساعت 18:43 توسط مــادر عاشق ات|

چقدر اين روزها با خواهرت اخت گرفته اي نازگلم.
با خواهرنديده ات !

مدام صدايش ميكني و برايش شعر مي خواهي .
مي بوسي اش و نوازشش ميكني.

خوش به حال باران كه خواهري چون تو دارد .
يقين دارم كه حق خواهري را برايش تمام خواهي كرد .
من به تو ايمان دارم .

هميشه همين قدر مهربان بمان بهاركم.
هميشه انقدر لطيف .

دوستتان دارم !

نوشته شده در شنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۲ساعت 18:42 توسط مــادر عاشق ات|

 نمي داني چه لذتي دارد شنيدن اين جمله از زبان تو :

مامان بيا عشق بازي كنيم !

ميداني بسان چي ست ؟
بسان اينكه با خدا همنشين شده ام.


دوستت دارم گل هميشه بهارم.
دوستت دارم كه انقدر مهرباني و دلربا.

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند۱۳۹۲ساعت 18:39 توسط مــادر عاشق ات|

ميبيني دخترم ؟
ميبيني چه دارد به روزت مي آيد ؟

آخر چرا ؟

ديشب را با تب گذراندي !
نيمه هاي شب با ناله از خواب ميپريدي .
ارام و قرار نداشتي ...

من و پدرت كنار بالينت چند ساعتي را ميخكوب تو شديم و مدام و مدام براي سلامتي ات دعا كرديم.


نميدانم روزگار از تو چه ميخواهد كه دست از سر تو بر نميدارد.
اميدوارم ديگر بلا نبيني جان دلم.

هميشه خوب باشي .

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند۱۳۹۲ساعت 18:37 توسط مــادر عاشق ات|

میخواهم برایت بنویسم از اتفاق امشب !
اما دست و دلم میلرزد از یاداوری اش ، بازگویی اش .

همگی میهمان بودیم خانه ی عمه .
تو با بچه های دیگر مشغول بازی بودی و غرق در دنیای کودکانه .
لحظه ای متوجه غیبتت شدم .
داخل خانه نبودی ، هیچ کجا !

کی در را باز کرده بودی و به خیابان رفته بودی را هنوز هاج و واجم !
پدرت هراسان تو را از کوچه ی مجاور که کنار یک خانم و اقای بودی دیده بود !

آخر جان مادر ، نگفتی با این کارت چه بر سر مان می اید ؟
نگفتی ؟!

وقتی در اغوش پدرت دیدمت ، بغضم ترکید !
تو هم ترسیده بودی ، به محض واکنش من ، اشک ریختی !

در اغوش گرفتمت ، به سینه ام فشردم و فقط اشک ریختم .
اگر خدای نکرده ، زبانم لال اتفاقی برایت می افتاد چه ؟
اگر ….؟!
واااااا ی که فکر کردنش هم بی جان می کندم .

خدا را شکر که بخیر گذشت .
خدا را شکر !

میدانی بهار ، گاهی خدا بیش از اندازه مهربانی میکند  .
گاهی مثل امشب !

شکر خدای بی همتا و مهربان .
شکر که تو در کنارمی .

نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۲ساعت 1:27 توسط مــادر عاشق ات|

این روزها هر چی از مهربونی تو بگم ، کم گفتم بهار .
آماده شدیم که بریم بیرون
من بند کفشم رو نمیبندم چون مسیرمون خیلی کوتاهه و من سختمه خم شدن !
تو نگاه میکنی ، خم میشی و زیپ رو میکشی .

الهی من فدات بشم دخترم .
فدات بشم که انقدر خوب و مهربونی ، که انقـــــــدر با محبتی .
فدات بشم که شدی تمـــــــــــــــــام زندگی مامانی .

دوستت دارم دختر نازم .
دوستت دارم گل بهارم .

نوشته شده در دوشنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۲ساعت 19:12 توسط مــادر عاشق ات|

الهي بميرم كه اينجور شد عزيز دلم !
بميرم كه پاي نرم و لطيفت خورد به بخاري و سوخت !

شلوارت رو دراوردم كه بريم دستشويي !
مثل هميشه شيطنتت گل كرد و دويدي ! دويدي تا من دنبالت بيام !
من هم مثل هميشه گفتم  : وايسا الان ميام گازت ميگيگيرم ! اهـان ، گرفتمت !

و تو !
دويدي و يك آن خوردي به بخاري !

آخ ! كه با ياداوريش تمام تنم به درد مياد .ميسوزه ...

پوست لطيفت سرخ شد و تو گريه كردي .
اشك ريختي و من هم با تو اشك ريختم .
زجه زدي و من هم زجه زدم با تو !


واي ! خداي من .

نگاه كردم ! ديدم يه طرف از پاي سفيد و نرمت سرخ شده.
سرخِ سرخ !

انگار كه تمام تنم تو كوره داشت ميسوخت .

برات پماد زدم . آروم شدي .
من اما مگه ميتونستم فراموش كنم ؟!
انقـــــــــــدر اشك ريختم ، انقدر كه نزديك بود از حال برم !

تو اومدي تو آغوشم و مدام ميگفتي : مامان گريه نكن ! تو خوبي . من دوستت دارم !


اين حرف هات بيشتر خون به جگرم كرد .
بيشتر اتيش كرفتم.
واي كه چقدر عذاب وجدان دارم .
كاش ميميردم و دنبالت نميدويدم .

الان ساعت ها گذشته كه دارم برات مينويسم . تو خوابيدي و خداروشكر اصلا سوزش نداري.
اما اثر سوختگي روي پات آتيش به جونم ميزنه. دلم میلرزه !

الهي مادرت بميره ! كاش من جاي تو كباب ميشدم.
كاش خاكستر ميشدم اما تو خال به تنت نمي افتاد دخترم.


بهار !

تا دنيا دنياست خودم رو نمي بخشم بابت اين موضوع.
خدا بكشه من رو الهي !

نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ بهمن۱۳۹۲ساعت 17:29 توسط مــادر عاشق ات|

بانوي كوچكم !

٢٠ روزي ست كه ديگر نداري اش.
پوشك ات را ميگويم.

روزهاي اول فقط وقت خواب شبانه بود و بعدش همان هم نيست.
چرا كه ديگر نيازي نيست و پوشكت را صبح روزبعد خشك تحويلم ميدادي من تصميم گرفتم همان شب ها هم بي پوشك باشي.


راستش را بخواهي ٣ روز اول برايم سخت گذشت.
نميدانم بخاطر شرايط جسمي و روحي ام بود يا كه چه !
هر چه كه بود ،سخت گذشت برايم.

اما از روز چهارم به بعد انگار كه معجزه ای رخ داد.
تو آن روي سكه را نشانم دادي به سادگي هر چه تمام تر. 
و  از همان روز به بعد ، درست و به موقع اعلام ميكني !

بعد از خواب هايت بالافاصله دستم را ميگيري و به سمت دستشويي ميكشاني !

هر چند كه هنوز وقت اجابت مزاج به دور ترين نقطه ي خانه مان ، كنجي را پيدا ميكني و ...
فقط بخاطر اينكه هراس داري !

اما من اميد دارم كه به زودي ترك مي كني اش ، و همانطوري كه بايد عمل ميكني.
اميد دارم به تويي که هميشه همراهي ام كردي . از روز آمدنت ، تا همين امروز كه ٢ سال و ٨ ماهه اي عزيز هستي برايم.

الان كه فكر ميكنم ميبينم كه چقدر سخت گرفتم به خودم و چه غول بي شاخ و دمي می دانستم اين پرسه از پوشك گرفتن را.


خداروشكر كه نصف اين راه هم به آساني گذشت.
ممنونت هستم دختر بي همتاي من.

نوشته شده در شنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۲ساعت 23:27 توسط مــادر عاشق ات|

از امروز قرار است كه تمامش كنيم دوران با پوشك بودنت را.
قرار است اين مرحله را هم به اتمام برسانبم به لطف خدا. 

به اميد موفقيت و آرامشمان .

نوشته شده در یکشنبه ۶ بهمن۱۳۹۲ساعت 17:26 توسط مــادر عاشق ات|

خاطرات سفر مان به شهر بهشت را خوب يادت مانده جانكم.
از آن روز مدام و مدام ياداوري ميكني و لبخند مي زين !

ميگي : مامان يادته هواپيما سوار شديم رفتيم امام رضا سلام كردم ؟
يادته بارسال ( همان دوست مجازي ات پارسا ) رو ؟ يادته بازي كرديم ؟

انقــــدر با عشق تعريف ميكني كه دل آدم غنــــــــــــج ميره برات !
انقدر زيبا از امام رضا ميگي كه نميشه هلاكت نشد !

ميگي : مامان بازم بريم امام رضا ! هواپيما سوار شيم بريم !
ميگم : با كي بريم ؟
ميگي : من ، بابايي ، ماماني ، باران !

نميدوني چه حالي ميشم وقتي ميبينم از خواهر نديده ات هم ياد ميكني.
جه حالي ميشم وقتي ميبينم از حالا انقدر بهش عشق داري !

ميگي : من ميشينم بغل بابايي ، باران بغل من !

آخ كه فداي اين قلب مهربونت بشم مـــــــــادر.
فداي دل نازكت.
نوشته شده در چهارشنبه ۲ بهمن۱۳۹۲ساعت 17:24 توسط مــادر عاشق ات|

اين روزها عجيب ميگذرند ! خيلي عجيب !

اين روزها تو انگار درست قلب مرا نشانه گرفته اي دختر !

حركات و حرف هايت !

اخ كه نمي داني چه مي كند با من ! نمي داني !

شيرين زباني هايت ديگر امانم را بريده ، باورت مي شود ؟!


گاهي حرف هايي ميزني كه من ميمانم حيران ! كه از كجا و چه كسي شنيده اي !

اين روزها حرف هم نزني حتي ، با جشم هايت مرا مي بري به اوج !


اين روزها تو عجيب رنگ و بو داده اي به روزها و لحظه هاي من !

نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ دی۱۳۹۲ساعت 23:50 توسط مــادر عاشق ات|

يادته ميگفتم يعني مامان ميتونه جز تو كسي ديگه اي رو دوست داشته باشه ؟

يادته ؟!


حالا اون كسي كه به اندازه ي تو برام عزيزه اومده !

اومده و داره تو وجود ماماني نفس ميكشه ، تا قد بكشه و به وقتش بياد به اين دنيا. 


اين روزها خواهر كوچولوت رو مدام كنار تو تصور ميكنم ! 

تصور ميكنم و كيف ميكنم ...


نوشته شده در یکشنبه ۲۲ دی۱۳۹۲ساعت 18:10 توسط مــادر عاشق ات|


آخرين مطالب
» بوي بهار ...
» شيرين زباني هاي تو ...
» تو و خانه تكاني
» توئه مهربان ...
» تو و خواهرت
» عشق بازي
» تب
» وای بر من !
» مهربانی تو ...
» مادرت بميره :((

Design By : Pichak