تبليغاتX
//--> "عروســك زيباي من"


"عروســك زيباي من"

...خاطرات دختركــم

 

محبوب دل من  ؛

اين روز ها عجيــــب وابسته شدي به اقاي پــــــدر.

به محــــض شنيدن صداي گرم و مهربونش ،با ذوق و شوق به پيشوازش ميري و
دلبري و دلبري و دلبري...

ارام ميگيري در اغوش اش ،وقتي كه نوازش كنان برات شعر ميخونه...

دستات وحلقه ميكني دور گردنش و لبهاي كوچيكت و ميچسبوني به صورتش..

اخ كه چه لذتي داره تماشاي عاشقي كردن ِ عشـــق هاي زندگي من.

 

دختـــرم ؛پدرت عاشـــق توست.بي اندازه !

چند روز پيش ؛ تو رو در اغوشش گرفت و بوييد،تا نفس داشت.

يه نگاهي به من انداخت و گفت:خوش به حال تو كه هر لحظه ،كنار دختركي و

ميتوني اين بو رو حس كني.

وقتي كه بهش شير ميدي خيلي لذت ميبري....نه؟!


ميدوني اون لحظه چه حالي شدم؟!

نميـــــدوني!

دلم ميخواست براي چند لحظه هم كه شده، جام رو با پدرت عوض كنم.

كه اون هم تجربه كنه ،لحظات شيرين رو...

و به خودم باليـــدم .به زن بودنم .به مـــــــادر بودنم.

 

عاشــــــــق ي كنيد  ؛

من اينجا به تماشا نشسته ام اين همه عاشقي را.

صفـــــــــا ميكنم ،عشــــــــق ميكنم از اين همه عاشقي.

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 12:27 توسط مــادر عاشق ات|

         " به بهـــــانه اولين سال مادر شدنم "


پاره تن مــــن ،

حس امروز من به تـــــو ،یه حس فوق العاده اس.

حسی که ،فقـط باید مــــــــــــــــادر باشی ،تا بفهمی .

خوشحالم از اينكه ،تو هم روزي مادر خواهي شد.كه درك خواهي كرد ،حال امروز من رو...


امروز من ،با تمـــــام وجود نفس مي كِشمت ، مي بويمت...

مثل هر روز ديگر !

اما امــــــروز متفاوت تر است .شيرين تر است ، از روزهاي قبل.

اخر امـــــروز ، روز من است. روز مـــــادر !



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 17:17 توسط مــادر عاشق ات|


عزيـــــز دل من ،

2 روز پيش رفتيم يه جاي قشنگ...

جايي كه در حین سادگي ،زيبايي خاصي داشت...


ارامگاه بي بي شهر بانو !


زيارتت قبول دختر پاك و معصـــــوم ام.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 13:22 توسط مــادر عاشق ات|

بهــــــــار،

چــــشم هاي توست...

پلك ميزني ،شــــــــكوفه ميريزد.


 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 11:37 توسط مــادر عاشق ات|

برگ گلم ،

ديروز رفتيم نمايشگاه كتاب و كلي برات خريد كردم.

خيلي ذوق داشتم كه براي تـــو خريد ميكنم.براي تو دردونه ام...

از وقتي كه اومدي همه چيــــز و براي تــــــو ميخوام.همه چيــــــز...

چيز زيادي، مناسب سنت پيدا نكردم. فقط كتاب حمام و 2 تا كتاب اموزشي..

براي سالهاي بعدت امـــــا ، كلي كتاب داستان و پازل و بازي و...


خاله هم يك كتاب و سي دي برات گرفت.ترانه هاي لالايي...

مطمئنم كه خيلي خوشت مياد.


منتظرم تا بزرگ بشي عزيزكــــــــــم.

بزرگ شو و لذت ببر از تك تكشون...

عااااااشقتم


نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 12:50 توسط مــادر عاشق ات|

نور چشـــم مـــن ،


بزرگ ترين دغدغه اين روزهاي من ،فقط تويي ،تـــــــو.


در اين مدت ۱۰ ماه و ۱۶ روز ؛

۵ بااااار سرماخوردي..

تب /عفونت / كلي انتي بيوتيك و داروهاي مختلف...


با هر بيماري ت ،بيمــــار شدم و قلبم به درد اومد.

غصه خوردم و اشك ريختم.

خدا ميدونه كه چه لحظاتي و پشت سر گذاشتم...!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 22:39 توسط مــادر عاشق ات|


گـــل نازم ،

دوباره سرماخوردي . براي بار پنجــــــــــم:(

نميدونم چرا !

با اينكه خيلي مراقبت هستم اما...


دلـــم نميخوااااد بي حال ببينمت.اخه تو همه ي عمـــــــر مني.

چطـــوري بگم كه بفهمي؟!

زود خوب شو بهــــار.

خوب شو و ديگه سرما نخور.

من و پدرت، تاب ديدن اين حالت و نداريـــــــــــــــم.


تـــــو براي مــــــــا همه چيزي . ّهمـــــــه چيز ali-mahsa




نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 15:7 توسط مــادر عاشق ات|


به بهــــانه دندان چهارم ات ؛

صـــورت همچـــو ماه ات ،بوسه باران دختــــــــرم.


مبــــارك باشد ،مرواريدت چهارم ات در كنار سومي.

برقرار باشي و سرفراز.


+ 10 ماه و 8 روز.

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 11:47 توسط مــادر عاشق ات|

دختـــــــــرم،

امروز با هم رفتيم پارك...

من و تـــــو و يه هواي بهـــــــاري...

آخ كه چه لذتـــي داشت.



با تاب و سرسره و الاکلنگ بازي ت دادم .

ذوق كردي و اواز خوندي...

به بچه ها لبخند ميزدي و گاهي نوازشي...
و من عاشـــق اين همه مهرباني تـــــو.

كنجكاوانه به اطراف ت نگاه ميكردي...
ومن مهو تماشاي تــــو.


براي روز هاي ديگر اماده باش ،عزيـزكم.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 23:51 توسط مــادر عاشق ات|


لحظاتي پيــــش...

متوجه حضور سوميــــن دندان ات شدم .

دندان بالا...


لثه ات كاملا سفيد شده ،دلـــــم ريش شد وقت ديدن...

نميدانم اذيت شدي ،يا نه!


كــــاش زبان داشتي و ميگفتي:

نه مامان ،هيچ نفهميدم...

ان وقت اين دلــــــم كمـي ارام ميگرفت نازنينم.


+ 10 ماه و 6 روز.

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 17:51 توسط مــادر عاشق ات|


آخرين مطالب
» تو و اقاي پدر
» من مـــــادرم!
» زيارت
» بعد از يك خواب
» نمايشگاه كتاب
» اخه چرا ؟!
» سرماخوردگي
» دندان
» پارك
» دندان

Design By : Pichak