زلف تو !

و اين بار تو دست گذاشتي روي احساس من !
مثل خيلي وقت هاي ديگر!

موهايت را دوست نداشتي ، بلندي اش را ...
گفتي دلت ميخواهد كوتاه شوند ، اما فكرِ قلب من را نكردي ...
گفتم نه ، گفتي چرا !
كوتاه نيامدي و من آمدم !

اينبار هم دلم را سپردم به دلِ كوچك تو، مثل خيلي وقت هاي ديگر .
دلم راضي نبود ، خواستم اما همان شود كه تو ميخواهي !
موهايت را چيدم ! همان موهاي بلندِ مواج خرمايي ات را .
همان موهايي كه به وقت شانه زدن دلم هوايي ميشد !

بهـــــــــــار ؛ باورت ميشود چشمهايم تٓر شد وقت چيده شدن موهايت ؟
خيلي دوست داشتمشان ، اما مهم خودت هستي .
تو دلت ميخواست و من چه ميخوام جز خواستني هاي تو ؟
الان موهايت از نصف هم كمتر شده ، درست روي شانه هايت ريخته اند ، الان هم زيبايي ، دلربايي ...
اصلا تو هر طور كه باشي براي من دوست داشتني هستي و عزيز ...

مباركت باشد عزيزِ دلِ مادر.
مباركت باشد اين تغيير .

روز اول پيش دبستاني ...

چه شوقي داشتم براي امروزت گلبرگ لطيفم .
براي آغازِ راه تو ، راهِ تحصيل !

امروز اولين روز پيش دبستاني ات بود .
امروز دوباره چشم هايم تٓر شد از شوق بالندگي ات .
دوباره دلم لرزيد !
لباست را تن كردي و من تنت را غرق در بوسه كردم ، به تنم چسباندمت و مشامم را سيراب كردم از عطر خوش تنت !


چقدر كوچكي تو هنوز دخترم .
هر بار كه نگاه به قد و بالايت ميكنم هزار بار قربان صدقه ات ميروم ؛
الهي مادر فداي قد و بالايت ، فداي اون صورت زيبات ...
چرا شوق من براي تو تمامي ندارد ؟
چرا هر بار كه ميبينمت دلم ميلرزد ؟

امروز روز اول بود ، مدرسه پُر بود از فرشته هاي كوچك .
مادرها بودند كه مات بودند ، ماتِ جگر گوشه هايشان !
و چقدر زيبا بود وقتي هر كه را كه ميديدي داشت قربان صدقه ي دلبندش ميرفت .
چقدر زيبا بود اين حس مشترك !

بهار ، دخترم !
راه بلندي در پيش داري . و اين تازه اول راه توست .
زين پس شايد همه چيز بر وفق مرادت نباشد ، گاهي شايد خسته شوي ، كم بياوري ...
اما ميخوام كه قوي باشي . قوي و استوار.
امروز من خدا را قسم دادم به كتاب آسماني اش براي خوشبختي و موفقيت تو .

جشن آغاز پيش دبستاني ...

امروز عجب روزي بود !
روزِ جشن براي آغاز پيش دبستاني .

امروز تو با لباس فرم درست به مثلِ فرشته ها شده بودي ، كنار دوستانت نشستي ...
برنامه شروع شد ؛
موسيقي و شعر و نمايش !
و تو خنديدي و دست زدي ...

خنديدي و بدون اينكه بداني در تمام آن مدت چه بر من گذشت !
وقتي نگاهت ميكردم ، بدون اينكه بخواهم اشك از چشمانم جاري ميشد !
وقتي شعر بابا و مامان را خوانديد ديگر اشك هايم بند نيامدند ...
قلبم ميخواست از سينه ام بيرون بزند .
آن لحظه ها فقط دلم تو را ميخواست ، كه سخت در آغوش گيرمت و بفشارمت !

به مادرهاي ديگر نگاه كه ميكردم ، فقط شوق و خنده ميديدم !
پس چرا حالِ من اينچنين است ، چرا قرار ندارم ؟

لابد آن مادرها لحظه اي مرا ديوانه فرض كرده باشند ، اما باكي نيست !
براي تو به مرز ديوانگي رفتن هم عالمي دارد .

بهــــــــاركم !

تو ميروي به مقصد دانستن و فهميدن ، به مقصد بزرگ شدن ، و من برايت آرزوي موفقيت ميكنم ، اميد دارم كه روزي بانويي ميشوي با تحصيلاتِ عاليه كه براي كشور عزيزمان افتخار افريني ميكني .
به اميد آن روز !

 

برايت تمام آرزوهاي خوب را دارم ، تمامِ نيكي هاي روزگار ...

نقاشي ...

اين روزها با نقاشي هايت همه را حيران ميكني لطيفِ دوست داشتني ام .
انقدر زيبا ميكشي ، انقدر كه باوركردني نيست .

سوژه هايت ديدني ست ؛

خورشيد ميكشي ، تابنده تر از خورشيدِ حقيقي !
گل ميكشي و عطرشان روي دفترت هست هميشه !
برگِ درخت هايت بوي تازگي دارد !
خانواده ي كوچكمان را رسم ميكني و عشق سرريز ميشود از ورقِ دفترت .
پدر را ميكِشي ، مادرت را ، خودِ مهربانت و كوچك بانوي مان را .
و انگار كه هر كدامِ ما هستيم كه روي كاغذ دفترت جا خوش كرده ايم .

هر چه را كه ببيني ميكشي اش !
و هر بار تنوع ايجاد ميكني و از من نظر ميخواهي !
مامان ابر عروسكي بكشم يا ساده ؟
مامان چه درختي بكشم ؟
مامان تو بگو كه چي بكشم ، من يادم نمياد ! من همه چي بلدم ، هر چي بگي ميكشم .

و من پارك را پيشنهاد ميدهم ، ميكشي ...
جنگل را ، خيابان را ، خانه مان را ... ، و تو ميكشي .
رنگ ميزني روي شكل ها ، همانطور كه بايد !

بهار !
آن روز خدا را نقاشي كردي ، دو فرشته با بالهاي صورتي در آسمان را !
و من هزار بار مُردم ، براي تو كه انقـــــــدرپاكي ، كه بوي بهشت ميدهي هنوز!


تمام نقاشي هايت را برايت كنار گذاشته ام ، تا بماند به يادگار براي روزهاي جواني ات .

فاطمه !

اين روزها مدام از فاطمه حرف ميزني ، دوست خيالي ات را مي گويم !
فاطمه ي نديده و نشناخته ، انگار كه براي تو الگوست .
كارهاي نيكش را برايم تعريف ميكني ، و تحسينش ميكني .
كارهاي ناشايست اش را هم !
تعريف ميكني و برايش تاسف ميخوري .
دقيقه ها صرف حرف زدن با دوستت ميكني .

اين روزها فاطمه الگوي توست و من هنوز نميدانم چرا فاطمه ؟!

چقدر ساده اي دخترم ، چقدر پاك و بي غل و غش !
اين روزهايت را عاشقم !
كودكي كن ...

عطرِ تنِ باران ...

همين الان ؛
خواهرت را بو كردي ، عميــــــــــق !

گفتي : مامان چه بوي خوبي ميده ، بوي كيك ، هميشه بوي كيك ميده ، كيك دو قلو !

من مــُــــــــردم !
براي اين همه عشق تو ...
براي اين همه خوشبختي .

بهـــــــار ؛ يادت مي آيد از بوي تنت برايت ميگفتم ؟
گفتم كه مست ميشوم از عطر تن ات ...
كه مي ميرم !
يادت مي آيد ؟

گمان ميكردم بايد مادر باشي تا درك كني ، تا بفهمي من چه مي گويم !
حالا تو چقدر زودتر از تصورم تجربه كردي اش .
امروز ، درست زماني كه خواهري هستي ٥ سال و ٣ ماهه ، خواهرِ بارانِ ٢ سال و ٣ ماهه تجربه كردي اين اتفاق دلچسب را .
تجربه كردي و چشمانت برق زد ، لبانت خنديد .
جانم به فدايت ...

چقدر خوب كه تو و خواهرت را دارم ...
كه خوشبخت ترينم با شما .

دوستتان دارم .

پاييز و تو !

دوباره پاييز دلنشين خدا .
دوباره مهرِ سراسر مهرباني .

هميشه شروع پاييز برايم خوشايند بود ، بوي ماه مهرش !
از سالهاي دور .

پاييز امسال اما ، متفاوت است با تمام سالهاي عمرم .
امسال روزهاي مياني ماه مهر ، تو راهي مدرسه ميشوي جانم به قربانت .
پيش از دبستان را ميگذراني ، در محيط مدرسه .
ميروي به مقصد دانستن و فهميدن !
دلم دارد غنج ميرود همين الان كه برايت مينويسم .
الهي تمام جانم فداي سراپاي وجودت ، تو كي انقدر بزرگ شدي عزيز دل مادر ؟
كه قرار است كم كم بخواني و بنويسي ...!

آخ كه نميداني با لباس فرم چقدر دلربا تر ميشوي .
كه هر بار با ذوق ميپوشي اش ، من هزار بار برايت ميميرم !
نميداني با آن كوله پشتي صورتي رنگ دوست داشتني ات چقدر جان تر ميشوي .

كاش باشم و دانشگاه رفتنت را ببينم آرام جانم .

از خدا برايت بهترين ها را ميخواهم .

آريا !

آريا !

همين اسم چهار حرفي ، همين جعبه ي كوچك تمام هوشِ تو را برده !
همين كه هِي از تلوزيون تبليغش را ميبيني و قند در دلت آب ميشود !
كه هر بااااااااااااار تبليغش را ميبيني ، ميگي : مامان ميشه برام آريا بخريد ، خيلي دوست دارم .
و من هر بار قول خريدش را به تو ميدهم .
اما دلِ كوچك تو مگر طاقت دارد !

بابا برايت ميخرد و تو تمام ات ميشود و شوق !
سر از پا نميشناسي و بابا را ميبوسي ، سِفت و جانانه !

ذوق ات بي نهايت است ؛
انقدر كه وقتي ما مهمان خانه ي مامان جون هستيم ، ميخواهي كه تنها در خانه مشغولش شوي ...

آخر تو چقدر پاكي دخترم ، چقدر آرزوهايت كوچك اند و به مثلِ خودت پاك !

بهـــــــــــارِ بي همتاي من !
دلم ميخواهد كه به هر چه كه ميخواهي برسي .
دلم ميخواهد كه تمام آرزهايت را جامع عمل بپوشانيم من و پدرت !

تو جــــــــــانِ دلِ مادري !

خواهرانه ، عاشقانه ...

بامداد اخرين روز تابستان است .
خواهرت خواست كه امشب را كنارش صبح كني ، دلش آغوشت را خواست !
كنارش جا خوش كردي گل زيبا .

همين الان كه برايت مينويسم هر دو كنار هم دراز كشيده اين و عاشقانه هايتان را نثار هم ميكنين ، و من مستم ، مست از اين هجم مهرباني تان ، عشقتان ...

برايش قصه ميگويي ،قصه ي شنگول و منگول را ...

آخر تو كي انقدر بزرگ شدي ، انقدر عزيز و جان شدي ؟
انقدر لطيف برايش ميخواني ، كه كيف آدم را كوك ميكني .
لا به لاي حرف هايت ، ميبوسي دست هاي كوچكش را ، با لبهاي پاك و لطيفت و من برايت ميميرم !
با دستهاي نرم و نازكت كه هنوز بوي ناب بهشت ميدهد ، نوازش ميكني دستهاي لطيف اش را و من باز ميميرم !

به گمانم تمرين مادري ميكني !
آخ گفتم مادر ...
كي ميشود ببينم مادرانگي هايت را ، اصلا ميشود ؟
كه آرزوي شيرينم همين ست ، باور كن !
كه از حالا پاره ميشود بندِ دلم وقتي كه تصورت ميكنم .

تو جان مني ، عزيزي ، عمــــــــــر !
دوستت دارم .

روزهاي ٥ سالگي ...

روزهاي ٥ سالگي ات را ميگذراني در حالي كه كودكي هستي با شور و اشتياقِ فراوان ، با روحي لطيف !

اين روزها تمامِ گوشه و كنار خانه پُر است از عروسك هاي جور و واجور ، با رختخواب هاي جور و واجور كه برايشان درست ميكني ، از دستمال هاي آشپزخانه بگير تا شال و روسري هاي من .
و اين تو هستي كه برايشان مادري ميكني ؛
اول سيراب شان ميكني و بعد مي خواباني شان .
هيچكس هم حق ندارد با صداي بلند صحبت كند كه مبادا از خواب بپرند !
اينها را به خواهرت هم ياد داده اي ، چرا كه تمام كارهاي تو را تكرار ميكند ، درست همانطور !

لوازم اشپزي ات را بي نهايت دوست داري ؛
همان كه هديه ي خواهر شدنت بود از طرف بابا .
وقتي كه مشغولش ميشوي اصلا متوجه گذشت زمان نيستي و كيف ميكني .

دوست پيدا كرده اي ؛
يلدا ، آيدا ، آيسان و ركسانا همانهايي هستند كه به وقت شنيدن صدايشان سر از پا نميشناسي ...
همبازي هم شده ايد .

 بهار !

اين روزها كه تو را ميبينم ، انگار خودم هستم در كودكي ام .
چقدر تو شبيه آن وقت هاي مني ...

خوشحالم برايت مادر ؛ براي اينكه كودكي ميكني همانطور كه ميخواهي .

نقاشِ مهربان !

امروز اومدي و گفتي ميخوام نقاشي بكشم برات .
يه نقاشي قشنگ ...

و بعد از دقايقي اومدي ، نقاشي كشيده بودي ؛ مزار آقا جون و دايي سهراب را !

و من مات بودم از تو ، از مهرباني ات ...

مادر فداي دستاي كوچولوت ، فداي قلبِ سراسر مهر تو .
چطور شد كه تو انقــــــــــدر مهربان شدي ؟
خودت بگو ...

چقدر خوبه كه تو هستي بهار ، كه حالم رو خوب ميكني ..

عاشقتم ، خيلي زياااااد ...

مهربان خواهر ...

تو چقدر مهرباني بهار ، چقدر ...

امروز شروع ترم جديد مهد قران ات بود ، از امروز باران هم همراهي ات ميكند ، همكلاسي ات شده .
جايگاهش كنار دست توست .
و تو چقدر مهربانانه هواي دلش را داري .
درست مثل مادري دلســــــــوز !

دستانش را رها نميكني ، سفت ميچسبي اش ...
فراهم ميكني برايش هر چه را كه بخواهد.

تمام جانم فداي تو كه انقدر پاكي و مهربان ، انقدر رئوف !

 

خوشا به حال باران كه تو خواهرش هستي .
خوشا به حال من ، كه تو دخترم هستي .

دوستت دارم دختر بي همتاي من .

مهدِ قران !

تابستان كه شد تصميم گرفتم سرت را با كلاسهايي گرم كنم ، و الويت با علايق تو بود .

نقاشي را دوست داشتي ، كه ثبت نامت كردم .
يك ترم رفتي اما ديگر نخواستي اش ، من هم اصراري نكردم .
در خانه اما هنوز نقاشي ميكشي آن هم با علاقه ي شديد و پيشترفت قابل توجه .
بعد از آن ، كلاس قران بود كه دوست داشتم شركت كني ، اما تو دوست نداشتي .
با هم قراري گذاشتيم كه يك جلسه شركت كني ، بعد از آن هر چه كه خودت خواستي .
كه شركت كردي و بي اندازه علاقه مند شدي .
حالا چند مدتي ست كه كلاس قران ميروي و بي اغراق بگويم تاثير فوق العاده اي در تو ايجاد شده .
فوق العاده هم دوستش داري ... تا جايي كه براي رسيدن زمان كلاس لحظه شماري ميكني .

و من چقدر خوشحالم برايت .
كه تمام آن دو ساعت در هفته را در اوج شادي سپري ميكني .
خوشحالم از اينكه رضايت كامل داري و لبانت ميخندد .
كه همين براي من كافي ست .
همين كه تو شاد باشي و چشمانت از شادي بدرخشد .

برايم ميخواني با ريتم ، و من كيف ميكنم .

مادر فداي تو ....

كمك هاي تو ...

اين روزها انقدر بزرگ شده اي كه به مادر كمك ميكني ، بيش از پيش .

من مشغول كارهاي خانه ام و به تو زماني ميدهم براي مرتب كردن اتاقت ، سر وقت مي آيم و ميبينم اتاقت مرتب شده ، مثل قبل .

كمك ميكني در جا به جايي لوازم ، سفره انداختن ...

 

تو كي انقدر بزرگ شدي دختر ؟
كه اينكار ها از دستت بر بياد .

كي انقدر بزرگ شدي عشق كوچك من ؟!

سفر !

انقدر بزرگ شده اي كه اظهار نظر ميكني .
حتي براي انتخاب شهرِ پيشنهادي براي سفر .
و تو دوباره و دوباره شمال را انتخاب كردي .

دوباره سفر به درياي آبي دوست داشتني ات ...
دوباره تو و ذوق و شوق وصف ناشدني ات !

بهار !
به من بگو چه در دريا ميبيني كه انقدر دلت را آرام ميكند ؟
كه وقت هاي ديگر دلت برايش پَر ميزند ؟
چه ميبيني كه تمام لحظات كنار ساحل بودن ، چشمانت برق ميزند ؟
بگو به مادرت ، دوست دارم بدانم !

شوق و ذوق تو را من روي كاغذ مياورم ، لحظه هايت را ثبت ميكنم با عكس و فيلم ، بزرگ كه شدي ببين !
ببين ذوق بي نهايتِ غير قابل وصف ات را .
كه وقت بزرگ شدنت ببيني و يادت نرود. يادت نرود لحظه هاي كودكي ات را ...

ادامه نوشته