زلف تو !
مثل خيلي وقت هاي ديگر!
موهايت را دوست نداشتي ، بلندي اش را ...
گفتي دلت ميخواهد كوتاه شوند ، اما فكرِ قلب من را نكردي ...
گفتم نه ، گفتي چرا !
كوتاه نيامدي و من آمدم !
اينبار هم دلم را سپردم به دلِ كوچك تو، مثل خيلي وقت هاي ديگر .
دلم راضي نبود ، خواستم اما همان شود كه تو ميخواهي !
موهايت را چيدم ! همان موهاي بلندِ مواج خرمايي ات را .
همان موهايي كه به وقت شانه زدن دلم هوايي ميشد !
بهـــــــــــار ؛ باورت ميشود چشمهايم تٓر شد وقت چيده شدن موهايت ؟
خيلي دوست داشتمشان ، اما مهم خودت هستي .
تو دلت ميخواست و من چه ميخوام جز خواستني هاي تو ؟
الان موهايت از نصف هم كمتر شده ، درست روي شانه هايت ريخته اند ، الان هم زيبايي ، دلربايي ...
اصلا تو هر طور كه باشي براي من دوست داشتني هستي و عزيز ...
مباركت باشد عزيزِ دلِ مادر.
مباركت باشد اين تغيير .
مينوسيم براي تو ؛