تجربه اولين ســــــفر ، با حضور نازنين
تــــــو ...
آخ كه چه لذتي داشت ، هر لحظه و هر دم كنار هم بودن .
واااااي كه هر چه از لذتش بگويم كم گفتم .
...
ميخواهم از اولين سفرت برايت بگويم ، تا يادت بماند ؛
از همان لحظه اول بگويم برايت كه راهي شديم به سمت راه آهن ...
خوشحال بودم از اينكه عاقبت وقت ادا كردن نذرمان تو هم حضور داري .
به محض رسيدن به قطار انرژي و جنب و جوش ات ده برابر شد ، كه الهي خودم فـــدايت شوم .
و من شكر ميكردم خدايم را براي اين همه لطف كه شامل حالمان كرده .
سرك ميكشيدي به كوپه هاي كناري كه خاله و دايي مستقر بودند و برايشان دلبري ميكردي دلربا .
ازپنجره قطار بيرون را تماشا ميكردي و لذت ميبردي و ميبردم .
چقــــــــــدر زيبا بود تماشاي لذت بردن تو ، گل هميشه بهارم .
نصفه شب با صداي امير علي بيدار شدي و كمي بد خواب كه دلم به حالت سوخت.اصلا كباب شد.
دلم ميخواست همان لحظه ارامش را برايت از زير سنگ هم كه شده بياورم ،
تا تو راحت و آسوده بخوابي گل قشنگم .
تا اينكه رسيديم به مقصد . به شهري كه سالها بود ارزوي ديدنش را داشتم و ازصاحبش نيازها ...
به مشهد مقدس !
و تو باز دلبري كردي و شيرين زباني عروسك من .
اينكه تو بودي هر لحضه و هر دم كنارمان ...
اينكه فقط به تو فكر ميكرديم كه سرد يا گرم ات نباشد ، تشنه يا گرسنه نباشي و ...
اينكه دنبال ات ميدويديم تا خطري تحديدت نكند .
اينكه قبل از اينكه خودمان غذا بخوريم غذاي تو را ميداديم تا نوش جان كني .
همه اينها بي نهايت لذت بخش بود برايمان . براي من و پدرت ...
با هم زيارت كرديم و نيازهايمان را مرور كرديم .
نيازهايي كه تمامش براي تو بود دلبندم . براي خوشبختي تو . آسايش تو ...
و براي آنهايي كه التماس دعا داشتند دعا كرديم فراوان .
ساعت ها داخل آن حياط با صفا نشستيم و تو قدمهايت را يكي پس از ديگري برداشتي .
به هر كه ميرسيدي دست بر شانه اش ميگذاشتي و دالي ميكردي ،
و من يك كلمه مشترك از همه شان ميشنيدم ؛ "ماشاالله " .
خدا ميداند كه چقدر به دلم مينشست اين :" ماشالله " گفتن ها ...
بگذار بگويم كه به خودم باليدم كه مـــــــادرت هستم .
مادر يك فرشته نازنيني مانند تو .
چقـــدر حضور در ان مكان مقدس با حضـــور تو برايم لذت بخش بود . شيرين بود .
يادت مي ايد روزي را كه از خوابم برايت گفتم ؟!
كه تو دور ضريح راه ميرفتي و من ديوانه وار تماشايت ميكردم و حض ميكردم .
آن لحظه درست همان حس سراغم امده بود و بي اندازه عاشق تر شدم .
و اينكه با دوستان اهل مشهد هم ديدار كرديم .
دوستان مجازي كه جزءي از روزمره گيمان شدند و عجيـــب دوستشان داريم .
همگي مهربان و دلنشين .خوشمان آمد .
راحت بگويم بهار ؛
تو همسفر خوبي بودي برايمان و مثل هميشه آرام و صبـــور .
جانم به قربانت با اين صبوري ات .
مــــادر به فداي سر تا پاي تو .