زلف تو !

و اين بار تو دست گذاشتي روي احساس من !
مثل خيلي وقت هاي ديگر!

موهايت را دوست نداشتي ، بلندي اش را ...
گفتي دلت ميخواهد كوتاه شوند ، اما فكرِ قلب من را نكردي ...
گفتم نه ، گفتي چرا !
كوتاه نيامدي و من آمدم !

اينبار هم دلم را سپردم به دلِ كوچك تو، مثل خيلي وقت هاي ديگر .
دلم راضي نبود ، خواستم اما همان شود كه تو ميخواهي !
موهايت را چيدم ! همان موهاي بلندِ مواج خرمايي ات را .
همان موهايي كه به وقت شانه زدن دلم هوايي ميشد !

بهـــــــــــار ؛ باورت ميشود چشمهايم تٓر شد وقت چيده شدن موهايت ؟
خيلي دوست داشتمشان ، اما مهم خودت هستي .
تو دلت ميخواست و من چه ميخوام جز خواستني هاي تو ؟
الان موهايت از نصف هم كمتر شده ، درست روي شانه هايت ريخته اند ، الان هم زيبايي ، دلربايي ...
اصلا تو هر طور كه باشي براي من دوست داشتني هستي و عزيز ...

مباركت باشد عزيزِ دلِ مادر.
مباركت باشد اين تغيير .

روز اول پيش دبستاني ...

چه شوقي داشتم براي امروزت گلبرگ لطيفم .
براي آغازِ راه تو ، راهِ تحصيل !

امروز اولين روز پيش دبستاني ات بود .
امروز دوباره چشم هايم تٓر شد از شوق بالندگي ات .
دوباره دلم لرزيد !
لباست را تن كردي و من تنت را غرق در بوسه كردم ، به تنم چسباندمت و مشامم را سيراب كردم از عطر خوش تنت !


چقدر كوچكي تو هنوز دخترم .
هر بار كه نگاه به قد و بالايت ميكنم هزار بار قربان صدقه ات ميروم ؛
الهي مادر فداي قد و بالايت ، فداي اون صورت زيبات ...
چرا شوق من براي تو تمامي ندارد ؟
چرا هر بار كه ميبينمت دلم ميلرزد ؟

امروز روز اول بود ، مدرسه پُر بود از فرشته هاي كوچك .
مادرها بودند كه مات بودند ، ماتِ جگر گوشه هايشان !
و چقدر زيبا بود وقتي هر كه را كه ميديدي داشت قربان صدقه ي دلبندش ميرفت .
چقدر زيبا بود اين حس مشترك !

بهار ، دخترم !
راه بلندي در پيش داري . و اين تازه اول راه توست .
زين پس شايد همه چيز بر وفق مرادت نباشد ، گاهي شايد خسته شوي ، كم بياوري ...
اما ميخوام كه قوي باشي . قوي و استوار.
امروز من خدا را قسم دادم به كتاب آسماني اش براي خوشبختي و موفقيت تو .

جشن آغاز پيش دبستاني ...

امروز عجب روزي بود !
روزِ جشن براي آغاز پيش دبستاني .

امروز تو با لباس فرم درست به مثلِ فرشته ها شده بودي ، كنار دوستانت نشستي ...
برنامه شروع شد ؛
موسيقي و شعر و نمايش !
و تو خنديدي و دست زدي ...

خنديدي و بدون اينكه بداني در تمام آن مدت چه بر من گذشت !
وقتي نگاهت ميكردم ، بدون اينكه بخواهم اشك از چشمانم جاري ميشد !
وقتي شعر بابا و مامان را خوانديد ديگر اشك هايم بند نيامدند ...
قلبم ميخواست از سينه ام بيرون بزند .
آن لحظه ها فقط دلم تو را ميخواست ، كه سخت در آغوش گيرمت و بفشارمت !

به مادرهاي ديگر نگاه كه ميكردم ، فقط شوق و خنده ميديدم !
پس چرا حالِ من اينچنين است ، چرا قرار ندارم ؟

لابد آن مادرها لحظه اي مرا ديوانه فرض كرده باشند ، اما باكي نيست !
براي تو به مرز ديوانگي رفتن هم عالمي دارد .

بهــــــــاركم !

تو ميروي به مقصد دانستن و فهميدن ، به مقصد بزرگ شدن ، و من برايت آرزوي موفقيت ميكنم ، اميد دارم كه روزي بانويي ميشوي با تحصيلاتِ عاليه كه براي كشور عزيزمان افتخار افريني ميكني .
به اميد آن روز !

 

برايت تمام آرزوهاي خوب را دارم ، تمامِ نيكي هاي روزگار ...

اولين جدايي ...

ديشب ؛
من و تو ، و يك حصار ...
و يك دلِ بي قرار !

ديشب براي اولين بار جدا از ما ، شب را صبح كردي !
من اما ، شب م صبح نشد ، باور كن !
چقدر فكر ميكردم به امروز ، به جدايي ات از من ، و قلبم ميلرزيد ...
و حالا همان وقت است ، وقت لرزيدن قلبم !


خواستي كه جدا شوي ، به ميل و خواسته ي خودت !
تختت را نشانه گرفتي و خواستي كه تمرين مستقل شدن كني .
گفتي كه ميخواهي از امشب جدا از ما باشي ، در اتاقت !
و من دلم لرزيد ، براي اينكه دانستم تمامِ آن وابستگي ات به من دارد تمام ميشود !
دانستم كه ديگر مستقل ميشوي ، و اين يعني پايان خيلي چيزها ؛ يعني پايان ِ ...

ادامه نوشته

مهد كودك !

مهد كودك !
همان كه آرزويش را داشتي .
خواستي و من مثل وقت هاي ديگر به خواسته ات احترام گذاشتم ، ثبت نامت كردم .

چند روزي ست كه راهي شده اي .
من و بانوي كوچك بدرقه ات ميكنيم . گونه هايت را ميبوسم و تو ميروي . ميروي تا كودكي كني .
چشمانت از شوق ميدرخشد ، لبهايت خندانند!
و من چه ميخواهم جز اين ؟
اينكه تو بازي كني ، شاد باشي ، عشق كني ...

من هيچ نميخواهم جز اين .
من تنها تو را ميخواهم و دوست داشتن هايت را .

كودكي كن بهارم . شادِ شاد !

پاهاي كوچكش ...

پاهاي كوچكش را كه مي بيني ، قند در دلت آب ميشود ...
درست مثل من ، زمان نوزادي ات !
درست مثل من ، همين حالا !

نوازش ميكني كف پا و انگشت هاي كوچكش را ؛
و من ميبينم و ديوانه ميشوم !

خواهرت آمد ...

بهار دوست داشتني من !

خواهرت آمد ، همانطور كه تو آمدي ...
با خودش عشق آورد ، همانطور كه تو آوردي ...
آمد و صورتي تر كرد رنگ لحظه هايمان را ، درست مثل تو ...

مباركت باشد اين هديه ي خوبِ خدا .
مبارك باشد خواهر شدنت .

ادامه نوشته

خداحافظ پوشك !

و مرحله اي ديگر از بالندگي ات ؛
تمام شد عزيزِ جانم .
براي هميشه با پوشك خداحافظي كردي .

چند مدتي ست كه ذهنت را آماده كرده ام براي اين مرحله ؛
كه ديگر بزرگ شدي ، بايد پوشك را كنار بگذاري ...
بايد سر وقت خبرم كني ...

از اولين روز بگويم برايت ؛
هر پانزده دقيقه براي خالي كردن مثانه ات به دستشويي ميبردمت ... روز اول سخت بود ، روز دوم هم !
روز سوم اما آماده تر شدي ، روز چهارم آماده تر از روز قبل !
ديگر بيشتر دفعات را پاسخ مثبت ميدادي .
اما براي اجابت مزاج ترس داشتي ، هنوز هم داري ، نميدانم چرا !
وقتي احساسش ميكني ، ترس تمام جانت را ميگيرد ، گاه فرياد ميزني ...
امروز ديگر براي خالي كردن مثانه ات مشكلي نداري و زود ياد گرفتي كنترل كردنش را ، اما هنوز به وقت اجابت مزاج ، به پشت درِ اتاقت پناه ميبري ، دور از ما و همانجا كارت را ميكني ...
كاش ميتوانستم كاري برايت بكنم ، كه اين وحشت هايت تمام جانم را به درد مي آورد !
ناراحتي امروز من براي خودِ توست ، براي ترس ات !

من صبوري ميكنم ، اما تو نترس عزيزكم .

کوه !

دوباره من و تو !

این بار جایی متفاوت را مقصد قرار دادیم .
کوه را !

شاید کمی عجیب باشد ، کوه نوردی با کودک 26 ماهه ات .
اما دل است دیگر ، گاهی دلش می خواهد آزمون کند ، می خواهد سختی را به جان بخرد و تجربه اش کند !

این بار هم ، من خواستم و امتحان کردم .
از دشواری اش اگر بخواهم بگویم ، هر چه بگویم کم است !
اما می ارزید به خنده های تو  کنار آبشار با صفایش .
به آغوشت که هر بار می گفتم : وای ، خسته شدم ! ،  برایم باز می کردی !
می ارزید به یک " دوستت دارم مامان عزیزم " گفتن ات .
می ارزید به دل شاد و خالی از غصه ات .

درکه رفتنمان پُر بود از لحظات ناب و بی تکرار ، پر از عشق ...

و من ، باز هم مدیون توام دختر نازنینم .
مدیون بودنت


ممنون که هستی  عزیز ِجان ِ مادر ...

شعر ...

مدتی ست که شعر یاد گرفته ای .
با هم میخوانیم و لبخند می زنیم .


مثل دیروز که خواندیم :


- یه توپ دارم ؟
- گلگلیه !
- سرخ و سفید و ؟
- آییییییه !
- می زنم زمین ؟
- هباااااا میره !
- نمیدونی تا ؟
- تجا میره !
- من این توپ و ؟
- ندااااشم !
- مشقامو ؟
- خوب نبشم !
- بابام ؟
- بم عدی داااااد !
- یه توپ ؟
- گلگلی داااااااد !



آهنگ و ریتمش را دوست داری .
لبخند میزنی ...


امروز اما ؛

مشغول کاری بودم ، که زمزمه هایی از تو شنیدم .
نزدیکت آمدم ، نگاهت کردم ...
با آهنگی نمکین همین شعر را میخواندی .
کاملش را ، خودت تنها !

گوش کردم ، و بدون اغراق میگویم که از خوشحالی اشک حلقه زد در چشم هایم !

استقلالت برای خواندن شعر ، و پس و پیش گفتن واژه هایت مرا کُشت دختر !


الهی که مادر فدای هنجره ی لطیفت ...

مامان منه ... !

 این روزها ؛

هر وقت که دلت برایم تنگ می شود ؛
می آیی و به تنم می چسبی ...

دستانت را ؛
حلقه می کنی دور گردنم ، و آرام می گویی : " مامان منه ! "

و این ، مرا دیــــــــــــــــوانه می کند !



بهارکم !

برای مهربانی ات این روزها ؛
جوابی جز " دوست داشتن "  ندارم ...

بابو !

میگم : دخترم به مامان بگو اسمت چیه !

میگی : " بابو " !!


مــــــــادر به فدای بابو گفتنت پاک آسمانی ام .

مامان سمیا

یک آروز دیگرِ ، از جانب تو برآورده شد .


مهـــــــربان بی نظیرم ؛

چند روزی ست که نامم را صدا میکنی ،
طوری که هیچکس صدا نکرده !

چقــــــــدر چشم در راه اینگونه خطاب کردنت بودم گُل من .
چقدر دل دل میکردم برای شنیدنش از زبان تو !


چند روزی ست که " سمیا " یا " مامان سمیا " خطاب میکنی ام و قند در دلم آب میکنی .

 صدایم میکنی به لطافت باران ، و من آبی تر از آسمـــــــان می شوم .
سبز تر از جنگل !

صدایم می کنی و من دلم بیشتر از قبل قرص میشود ، از بودنت ...
از اینکه با بودنِ من ، تو هم هستی ...



صدا کن مرا ...

صـــــدای تو خوب است !

دندان

عاقبت آمدند ، آن هم چه آمــــــــــدنی ...
ناز و غمـــــــــزه کُنان !

چُنان آمدند که مادرت  از  آمدنشان خبر دار نشد .
هر چند مدت ِنسبتا" زیادی را در انتظارشان بودیم ،
 اما آنقــــــــــدر آرام سر و کله شان پیدا شد که من و تو هیـــــــچ نفهمیدیم .

راستش فکر می کنم لااقل ۱۰ روزی از آمدنشان می گذرد .
 نمی دانم شاید مشغله های این روزهایم مجال  دیدن و دانستنش را نداد . نمی دانم !

نازنینم !

این بار هم ، چون دفعات پیش ، در آرامش  ، صاحب 2 دندان دیگر شدی .
می گویند نامشان " نیش " است .
مبارکت باشد این مرحله از بالندگی ات ، عزیز دل مادر .

حالا دیگر  ، وقتی می خندی  ، جای خالی 2 مروارید در دهان پاک و کوچک ات خودنمایی می کند .
2 دندان نیشِ دیگرت  !


کاش آنها هم ، همین قــــــدر آرام بیایند .
دلم نمی خواهد آب در دلت تکان بخورد جانکم .

 

+ دندان نیش ، بالا سمت راست .
دندان نیش ، بالا ، سمت چپ .

۲۰ ماه و ۹ روز .

اولين ...

بالاخره زمانش رسيد ، هماني كه منتظرش بودم .

بالاخره تو ، اولين جمله ي دو كلمه اي ات را گفتي !
شيوا و دلنشين !


ميهمان خانه ي پدربزرگ بوديم ، هماني كه به اندازه ي آسمان دوستش داري .
هماني كه " بابا بُزُ " يا " باباجو " خطابش مي كني .

آري ، همانجا بود كه يادگرفتي اش .
از كجايش را نمي دانم ، اما مي دانم كه توانستي درست و خوب تلفظش كني .

كنار من بودي ، دستانت در دستانم ، چند لحظه بعد رفتي آن طرف تر ...
آمدم تا ببينم كجايي و چه مي كني .

فكر مي كني كجا بودي ؟

در يخچال خانه ي پدر بزرگ نشسته بودي جان دلم .

ديدمت !
پرسيدم : بهار اونجا چه مي كني مادر ؟
و تو ، همچنان كه چشمانت برق ميزد از شادي گفتي : خيلي خوبه !
بدون پَس و پيش !

آنقدر شيرين ادايش كردي كه دلم از شنيدنش غنج رفت !

مادر به فـــــــــداي تو و لحن صدايت .
فداي تو كه انقـــــــــــدر ساده ، شادي را مهمان قلبم مي كني .


بهار !

اين روزها قلب من از صداي تو كوك مي شود .
مي دانستي ؟!


نُچ !

" نُچ " !

تازه ياد گرفتي اش .
مي گويي و قند در دلم آب مي كني .

در برابر هر چه كه باب ميلت نباشد و همراه با حركت ابروها و سرت به بالا .


نچ گفتن ات يك جا ، درسته تو حلقم مــــادر .


تو و آغوش مادرم

نمي دانم چه وقت بود !
آخرين باري كه در آغوش كسي جزء من ، آرام و بي دغدغه به خواب رفتي .

امروز را اما ، به ياد خواهم سپرد براي سالهاي دور كه ميلرزاند دلم را ...

امروز را كه تو در آغوش گرم و مهرباني ، خوابي آرام را تجربه كردي .
آغوش كسي را ، كه مثل هيــــچكس نيست .
و آغوشي كه به وسعت آسمان است .


ببين چقدر آرام خوابيده اي مادر . فرشته وار ...
آسوده بخواب آرام جانم .


چقدر خوشحالم از اينكه ، هر دويمان تجربه كرديم اين آغوش را ...
گرمايش را و مهـــــرش را ...
تو اكنون و من بيست و اندي سال پيش .

ميخواهم بدانم كه تو هم طعم بهشت را چشيدي ، نه ؟


دندان

شكوفه اي ديگر ، جوانه زد .
دوازدهمين دندان تو !
چهارمين دندان آسياب !

بدون درد و تب ...
مادر فـــــــــداي صبوري كردن ات دختركم .

مبارك باشد ، دوازده دندانه شدنت ، گل زيباي من .

...


+ دندان آسياب / پايين ، سمت چپ .
18 ماه و 6 روزگي .


دندان

و اما ؛
دندان يازدهم ات ، بعد از يك وقفه ي سه ماهه رونمايي كرد .

مبارك ات باشد آرام جانم .


مدتي بود كه لثه ات ورم كرده بود و دل من از ديدنش ريش ...

اما تو ، صبور تر از هميـــــــشه ؛
هديه ام كردي خنده اي صورتي را كه در پي اش شكوفه ي سفيد و
كوچك ات را برايم به ارمغان آورد .

چشمانم درخشيد از ديدن اش ، مثل آنهاي ديگر ...


...

+ دندان آسياب / پايين ، سمت راست .
18 ماه و 4 روزگي .


آتليه

۲ روز پيش ...
من و تو دختر بي همتايمان و آقاي پدر .

تلاشهاي من و پدر براي يك لحظه آرام گرفتن تو خانم كوچك .
و تو مثل هميشه خستگي ناپذير و پُر جنب و جوش !
از همان لحظه ورودت ، توپ هاي رنگ و وارنگ را كه ديدي ،
يك لحظه هم رهايشان نكردي .دوستشان داشتي و از داشتنشان ذوق كردي فراوان ...

مـادر به فـــــــــــداي تو و دوست داشتن هايت و اين جنب و جوش ات .


راستي ؛

ماه ها بود كه دلمان ميخواست آتليه ببريم ات ، اما هر بار يا سرماخورده بودي
يا اتفاقي ديگر و يا قسمت ياري نميكرد .
بالاخره اما با هر مشغله اي كه بود موفق شديم و به خواسته ي دلمان رسيديم .

تا يادم نرفته اين را هم بگويم كه وقتي 4 ماهه بودي عكس پرسنلي ازت گرفتيم .
همان عكسي كه من عاشقش هستم .


+ عكس ها چند روز ديگر آماده ست دخترم .

قايم موشك

در حال مرتب كردن آشپزخانه هستم . تو هم ، در همان حوالي ميپلكي .
هر از گاهي ، نزديك ات مي آيم و ميبوسم ات ..
گاهي هم تو مي آيي و ميبوسي ام .

بوسه هايت ؛
چيزي اند شبيه دوپينگ ، جادو ميكنند انگار ، انرژي ميدهند عجيـــــــب .

قبراق و سرحال ، به ادامه كارهايم مي پردازم .

دقايقي ميگذرد ...
خبري از تو نيست !
صدايت ميكنم : بهار ، مامان ؟
پاسخي نمي شنوم !

صدا كنان به حال و پذيرايي سرك ميكشم ، به اتاق ات هم ...
نيستي !

در ِ حمام و و دستشويي هم كه بسته است .

پس كجايي جان دلم ؟!
كجايي نور ديده ام ؟!

فقط يكجاست كه نگشته ام . پشت پرده ي درب ورودي .

آري !
همانجايي ...

نوك انگشتان كوچك و نمايان از زير پرده ، خبر از حضور تو ميدهند .

با ذوق مي آيم و پرده را كنار ميزنم ؛
ميبينم كه آرام نشسته اي ، آرام ِ آرام .

نگاهم ميكني و خنده اي شيرين تحويلم ميدهي . از همان خنده هاي شكلاتي .
از همان هايي كه هم صدا دارد ، هم ذوق ...
همانهايي كه هم دل ميبرد ، هم ايمان ...
همانهايي كه وقتي ميشنوم ، ميخواهم تمامت را يكجا ببلـــــــــعم .


فقط !
در آغوش ميگيرمت و ميبوسمت .

مي بوسمت ...
مي بوسمت ...
مي بوسمت ...
مي بوسمت ...
مي بوسمت ...

جنس تو

تو چقــــدر خوبی دخترم .
چقدر پاک ...
چقدر معصـــوم ...

تو چقــــدر دلچسب و شیرینی .
چقدر لطيف ...

تو !
از جنس بینهایتی انگار .

هر چه از تو بگويم و بنويسم ، كم است عزيز تر از جانم .


اصلاْ ميداني چيست ؟!!

تو خداي مني .

و من !
بنده ي تو .

و نياز من !
پرستش وجود پُر مهر تو ...


دوستت دارم تا وقتي كه نفس در سينه دارم .

اما نه !
تا همانجا كه بينهايت است ، دوستت دارم .


سينما

آآآآآآآآخ ، فكرش را بكن !

" من " و " تو " روي يك صندلي بنشينيم و از پرده ي سينما با هم تماشا كنيم
فيلم مورد علاقه ي تو را ...

لذتش بمــــــاند دختر پُر ناز و اداي من .

بماند چون اصلاْ قابل وصف نيست .

 

ميخواهم آن روز را برايت ثبت كنم تا بماند براي هميشه ...

ادامه نوشته

اقرار ...!

مهربانم ، نازنينم !

اين روزها هر چقدرهم از تو بگويم ، كم است .
اصلا نميدانم از كجا شروع و به كجا ختم كنم از تو گفتن را ...

اما بگذار بگويم ، يا بهتر است بگويم ، بگذار اقرار كنم جانكم ،
كه من در ميان اين همه كارهاي دلبركانه ي تو ، دو كارت را بي نهايت دوست دارم .
بيـــــش از ساير شيرين كاري هايت !

يعني وقتي انجامشان ميدهي ، گويي كه من پرواز ميكنم تا آسمان هفتم !
به پاكي و معصوميت ات قسم ، همين است كه ميگويم . بي اغراق !

ادامه نوشته

دندان

بهــــار ، عمر مادر !

باري ديگر غافلگير شدم از روييدن دندان نهم و دهم ات ، همزمان با هم .

دو شب است كه تا صبح بي قر اري ميكني ،جانم به قربانت .
از آنجايي كه بي سابقه بوده اين بي قراري ها ، مگر وقت روييدن دندان ،
با خود گفتم :
بايد سر و كله ي دنداني ديگر پيدا شده باشد ،

كه جگر گوشه ام را اينگونه پريشان كرده وقت خواب !

و وقتي صبح امروز خندان ات كردم تا ببينم در دهان كوچك ات چه خبر است ،
شاهد دو مرواريد كوچك و زيبا بودم كه روي لثه صورتي رنگ و لطيف ات جا خوش كرده بودند .

لمسشان كردم ، تيز بودند ، مثل قبلي ها ...

راستي ؛ لبخند شادي كه بر لبم نشست را به تو مديونم ، هميشه مهربان من .

كاش هر چه زودتر تمـام شود بي قراري هايت ...
دلم طاقت ندارد مــــادر .


مبارك ات باشد ، مرواريد هاي سفيد و گرانبهايت ، نور چشم من .


+ دندان آسياب / بالا ، سمت راست .
دندان آسياب / بالا ، سمت چپ .

15 ماه و 7 روز .


هيس !

گاهي فكـــــــــــر ميكنم ؛

يعني قرار است ، از اين هم شيرين تر شوي ؟!


شيرين تر از اين هم مگر ميشود ؟!





وقتي اينگونه " هيس " ميگويي دلم ضعف ميرود برايت مادر ...

و حركت دست ات بر روي بيني كوچك ات ، ديوانه ام ميكند !


يعني من عااااااشــــق تم .


خنده ي تو

صبح يك روز تابستاني !

من و پدرت دراز كشيديم و تـــو در خواب نازي .
نگاهت ميكنم و لذت ميبرم از اين همـــه پاكي و معصوميت محض . از اين همه زيبايي ...
سرم رو برميگردانم و با آقاي پدر گپ ميزنم و ...

يك آن صداي قهقه ي تـــو ، ميپيــــچه توي خونمون .
بلند ميخندي و ذوق ميكني ...


من ؛ چي ميتونم بگم ؟!
فقط تماشايت ميكنم و مَست ميشم از اين آهنگ خوش ،و تكرار همـــان كلام هميشگي " عزيـــــــزم "
هلاااااااكت ميشم و تمــــــــــــام .

پدرت ؛ نيم خيز ميشه و تماشا ميكنه تو رو ...
ميگه : " جاااااااااااااانم " و عجيــــب مينشيد بر دل من ، اين واژه اش .


بهـــار !

تو فقط بگو ، چه خوابي ديدي عزيزكـــــم ...
قطعآ خواب فرشته ها را ... نه ؟!

خوش به حال آن فرشته اي كه به خواب تو مي آيد .


ناز ميكني

ماهكم !

همين الان در آغوشم ،شيره ي جانم را نوش جان ميكني .
نوش جان ميكني و دل مبري از من ...

من خيره در چشمهاي پاك و زلال تـــو .
و تو دل ميبري از من . ميبري تااااا بي نهايت .
و فقط اشك چشمان من است كه بدرقه چشمان ناز تو شده .

ببين ؛

داري نازم ميكني و من ميميــــــــــرم براي ناز كردن ات .
مدتي ست كه ياد گرفتي مهربانم  . آفرين به تو ...

ناز ميكني و ميگي  : " ناااااسي " .


حالا انتظار داري كه من نخورم ات ؟
خودت قضاوت كن مامان .


طعم بوسه هاي تو

با تو لحظه اي را تجربه كردم كه در خواب هم نميديدم دختر !
ناب ترين لحظه را ...

چند روزيست كه كاري ميكني ، كارستان ...


تو ! بهاركــــــــم !!

يادگرفتي بوسه را ...

آري !
بوسه ميزني نازم .

لب هاي كوچكت را غنچه ميكني و ميچسباني به گونه هاي من و ميبوسي .
آن هم با صدا ...

آآآآآخ كه فقط خدا از حال ، آن لحظه بوسيدنت خبر دارد . فقط خــــــدا ...

يعني در خواب هم نميديدم ، چنين روزي را ...
كه گونه هايم را مهمان بوسه هايت كني.
لذتي دادر بيا و ببيــــــــــن ...


بگذار بگويم دخترم ؛

كه با اولين بوسه ات ، خستگي اين چند وقت ، از تنم درامد .
اين 13 ماه و آن 9 ماه َ با هم بودنمان .

تمــــــــــام خستگي هايم با يك بوسه ي بهشتي تو ...


حالا ميروي و مي آيي ، بوسه اي مهمانمان ميكني .
بس كه مهرباني گل نازم .
ممنون بابت اين همه مهرباني ات ، بهارم .


ميداني بوسه هاي تو چه طعمي دارد ؟!
طعم بهشت مــــــــــــادر .
ميبوسي و من گويي در بهشت پرواز ميكنم .



اولين سفر

تجربه اولين ســــــفر ، با حضور نازنين تــــــو  ...

آخ كه چه لذتي داشت ، هر لحظه و هر دم كنار هم بودن .
واااااي كه هر چه از لذتش بگويم كم گفتم .

...

ميخواهم از اولين سفرت برايت بگويم ، تا يادت بماند ؛


از همان لحظه اول بگويم برايت كه راهي شديم به سمت راه آهن ...

خوشحال بودم از اينكه عاقبت وقت ادا كردن نذرمان تو هم حضور داري .

به محض رسيدن به قطار انرژي و جنب و جوش ات ده برابر شد ، كه الهي خودم فـــدايت شوم .
و من شكر ميكردم خدايم را براي اين همه لطف كه شامل حالمان كرده .

سرك ميكشيدي به كوپه هاي كناري كه خاله و دايي مستقر بودند و برايشان دلبري ميكردي دلربا .
ازپنجره قطار بيرون را تماشا ميكردي و لذت ميبردي و ميبردم .

چقــــــــــدر زيبا بود تماشاي لذت بردن تو ، گل هميشه بهارم .

نصفه شب با صداي امير علي بيدار شدي و كمي بد خواب كه دلم به حالت سوخت.اصلا كباب شد.
دلم ميخواست همان لحظه ارامش را برايت از زير سنگ هم كه شده بياورم ،
تا تو راحت و آسوده بخوابي گل قشنگم .

تا اينكه رسيديم به مقصد . به شهري كه سالها بود ارزوي ديدنش را داشتم و ازصاحبش نيازها ...
به مشهد مقدس !

و تو باز دلبري كردي و شيرين زباني عروسك من .


اينكه تو بودي هر لحضه و هر دم كنارمان ...
اينكه فقط به تو فكر ميكرديم كه سرد يا گرم ات نباشد ، تشنه يا گرسنه نباشي و ...
اينكه دنبال ات ميدويديم تا خطري تحديدت نكند .
اينكه قبل از اينكه خودمان غذا بخوريم غذاي تو را ميداديم تا نوش جان كني .

همه اينها بي نهايت لذت بخش بود برايمان . براي من و پدرت ...

با هم زيارت كرديم و نيازهايمان را مرور كرديم .
نيازهايي كه تمامش براي تو بود دلبندم . براي خوشبختي تو . آسايش تو ...
و براي آنهايي كه التماس دعا داشتند دعا كرديم فراوان .


ساعت ها داخل آن حياط با صفا نشستيم و تو قدمهايت را يكي پس از ديگري برداشتي .
به هر كه ميرسيدي دست بر شانه اش ميگذاشتي و دالي ميكردي ،
و من يك كلمه مشترك از همه شان ميشنيدم ؛ "ماشاالله " .
خدا ميداند كه چقدر به دلم مينشست اين :" ماشالله " گفتن ها ...

بگذار بگويم كه به خودم باليدم كه مـــــــادرت هستم .
مادر يك فرشته نازنيني مانند تو .

چقـــدر حضور در ان مكان مقدس با حضـــور تو برايم لذت بخش بود . شيرين بود .

يادت مي ايد روزي را كه از خوابم برايت گفتم ؟!
كه تو دور ضريح راه ميرفتي و من ديوانه وار تماشايت ميكردم و حض ميكردم .

آن لحظه درست همان حس سراغم امده بود و بي اندازه عاشق تر شدم .


و اينكه با دوستان اهل مشهد هم ديدار كرديم .
دوستان مجازي كه جزءي از روزمره گيمان شدند و عجيـــب دوستشان داريم .
همگي مهربان و دلنشين .خوشمان آمد .


راحت بگويم بهار ؛

تو همسفر خوبي بودي برايمان و مثل هميشه آرام و صبـــور .
جانم به قربانت با اين صبوري ات .
مــــادر به فداي سر تا پاي تو .



ادامه نوشته

تو و اولين هاي تو ...

بهاااااااااااار ، دختر !!

آخه به من بگو ، از كجا ياد گرفتي اين همه شيرين كاري و دلبري رو ؟ از كي ؟


چند روزه ياد گرفتي كه سَق بزني شيرينم .
سق ميزني و من ميميـــرم برات .
لباي كوچيكت رو غنچه ميكني و تق تق صدا ميدي .
آآآآآي خوشم مياد ، آآآآآآي خوشم مياد.
انقدر كه از خود بي خود ميشم .مست ميشم ...


...


و حركت ديگرت را داشته باش ؛

آخ آخ !

دلم غنـــــج ميره وقتي كل هيكلت رو تكون ميدي و كمرت رو بيشتر ...
قِر ميدي و من دلم ميخواد كه درسته قورتت بدم نفسم .
واااااااااي كه چه تماشا ايه ، قر دادن تو .

الهي كه خودم دورت بگردم .دور اون قد و بالات بگردم .
تو عمـــــرمي .عمـــــــــرم !


پايين آمدن از پله

گلبرگ لطيفم !


يادت ميايد آمدم و نوشتم كه ياد گرفتي از پله بالا بروي ؟
يادت ميايد چقدر دلم ميخواست پايين آمدنش را هم ياد بگيري ؟
يادت ميايد چقدر دغدغه داشتم بابت اين موضوع ؟

اگر ميدانستم به اين زودي ياد ميگيري ، كمي از دغدغه ام كم ميكردم .فقط كمي !

اين روزها وقتي به پله ها ميرسي ،با سرعت پشتت را ميكني و با پاهاي كوچكت ،پايين مي آيي.
انقـــــــدر ماهرانه انجام ميدهي كه گويي عمــــــري اين كاره اي:)
و مدام بالا ميروي و پايين مي ايي...

راستي ؛

يادت ميايد روزي را كه ، از همين پله ها افتادي و صورت همچو ماه ات زخمي شد:(؟
يادت مي ايد چقدر اشك ريختي و ريختم...چقدر غصه خوردم؟!
خواستم بگويم امــــــــروز ، به اندازه تلخي همان روز برايم شيرين است.

و اينكه بارها به تو گفته ام ؛

اين زمين خوردن ها و درد ها ، تجربه شيريني ست براي بزرگ شدن !
و تو كم كم بزرگ ميشوي و يادي ميماند از روزهاي تلخي كه شيرين ميشود بعد تر ...


بزرگ شو و بمان برايمان مــــــــــادر .
بمان براي ما .


ادامه نوشته

جشن تولد تو

پرنسس زيباي من !

جشن تولدت 1 روز بعد از روز به دنيا آمدنت برگزار شد .

و تو مثل هميشه خوب بودي ، بي همتاي من .

خوب و مهـــــربان ...


" مبارك باشد 1 ساله شدن ات ، بهار زندگي من "



پاينده باشي گل هميـــــشه بهارم .

برايت آرزو ميكنم هر چه نيكي ست .


بلند شدن و ايستادن !

باز هم ، تو دردانه !

عاشق ترم كردي وقتي ؛

خودت تنها ، بدون كمك ، بلند شدي و روي پاهاي كوچكت ايستادي.

درست در روز تولدت.


تو براي من هميشه تازگي داري.
اين است كه ميگويم تو گُلي...

گُل هميـــــــــشه بهار !!


روز ميلاد تو

امـــــروز روزيست به يادماندني ، زيبا ، پر از عــــشق...

امروز ميلرزد دلم ، دستم و اشكي كه گوياي همه چيز است.

اخر امروز سالروز زيباترين هديه خداوند به زميني هاست...
و سالروز جدايي تو از فرشته ها...



آري !

امـــــــــروز روز توست ، دلبندم .
روز ميلادت ...
روزي كه تو آغاز شدي ...

اما نه ! ميلاد تو تنها نه ...
روز ميلاد من هم هست.روز كامل شدن من با تو ...

دخترم ، تاج سرم !

روز وصال من و تو يادت هست؟! آن لحظه شيرين !
آخ كه دلم پر زد و رفت به همان روز ...
به همان لحظه ي ديدار.به همان چشم هاي گيرا ...

عجـــــــــب روزي بود ...

و تو درست در همين لحظه آمـــــــــدي فرشته پاكم .
و اشك چشمانم كه باز هم در اين لحظه جاري شد ...
اشكي از سر شوق ، براي تو بهار زندگي ام .


بانوي كوچكم !

1 سال است كه از آمدنت ميگذرد .
از لمس بودنت ...

1 سال است كه با تو نفس ميكشيم دردانه .
1 سال است كه شدي همــــــه ي زندگي ما ...
و من چه دلتنگم . دلتنگ روزهايي كه با تو گذشت .

همان روزهاي طلايي كه برايم خلق كردي ...
يادت مي ايد ؟ يادشان خوش !


آرام جان مــــــــادر !

تمام امروز را اشك ريختم .
تمام اين نوشته ها تَر شد ،از اشكهاي مادر عاشق ات ...

نوشتم برايت امـــــــــا هيــــــــچ نگفتم از حس و حال اين لحظه ام .
از احساس تو را داشتنم .

كه هر چه بگويم كم است !


تولد تو ، آغاز تمام خوبيهاست .

سالروز زميني شدنت مبارك فرشته .


ادامه نوشته

چشمك

ديـــــــوانه ام ميكني ؛

هر روز با دلبريها و شيرين كاريهاي ناب ات .


چند روزيست كه چشــــمك ميزني دلربا .

به چشمان پاك و زلال ات خيره كه ميشوم ، چشمك كه ميزنم ،

تو زيبا ، برايم چشمك ميزني .

تنگ ميكني چشمان زيبايت را كه الهي خودم فــــــــدايشان شوم .



آخ كه از تماشاي اين چشم ها ، سير نميشوم كه نمي شوم !

چشمهاي گيراي تو عاشق ترم ميكند .

اين را بدان !


تقليد ...!

اين روزها كارهايي ميكني ،كارستان !3
تقليد ميكني حركات و كلماتمان را...تقليد ميكني باور نكردني !

فقط بببين ؛

اين روزها دستهايم را به زمين ميكوبم و برايت شعر ميخوانم و تو ميكوبي و شعر ميخواني.
شعر ميخواني درست با همان ريتم !

بعد از من تكرار ميكني " بابا " " دايي " و " خ " و " هيس " و...

زبانم را نشانت ميدهم و تو تقليد ميكني!
و همانجاست كه دلم ميخواهد يك لقمه ي چربت كنم ها...

فوت ميكنم و تو باز تقليد ميكني !

اصوات عجيب غريبي كه براي خنداندن تو در مي اورم را هم تقليد ميكني !

دست ميزنم و تو باز تقليد ميكني.

آخ كه تو چقـــــدر شيريني دختـــر !


و 2 روز پيش وقتي عمه ، صدا ميزد " سعيد " ...
تو تكرار كردي و گفتي : " دَعيــــــد "...
آنجا بود كه مانديم هاج و واج !
جانم به قربانت ؛ اخر اين حركات كجا و تو دخترك 11 ماه و اندي كجا؟!

...


الهي كه مـــــــادر به فدايت ،که لحظه به لحظه ام را غرق در شادی میکنی..
دلبري ميكني ، شيرين زباني ميكني ...

تو خوب ميداني كه منه مــــــــــادر ، به همين لحظه هاي ناب دلخـــــــــوشم.

سپاس از تو فرزندم.
سپاس بابت دلخوشي هايي كه هديه ام ميكني.

تو را مي پرستم عجيـــب.

قدم هاي تو

امــــروز آمدم تا بنويسم ؛ از حسم ،حالم .
از لحظه ي ناب ديگري كه برايم خلق كردي...

شكوفـــه ي بهاري !

ساعاتي پيش قدم برداشتي.
قدم هايت مثل هميشه نبود.سست و لرزان نبود .
1 قدم برداشتي و ايستادي و ۳ قدم ديگر ...
و اين وقفه بين قدم هايت ، ديوانه ام كرد . ديــــواااااااانه !!

۴ قدم برداشتي . محكـــــم ، استوار...
الهــــــي كه مادر به فداي پاهاي كوچك و لطيف تو ، آن انگشتان ظريف تو ...


حس آن لحظه ام را كاش ميتوانستم ثبت كنم .
امـا نه !
ثبت شد ،در خاطرم .

تا آخرين روز عمــــــــرم ،فراموش نميكنم آن لحظه زيبا را ...
كه تو با لبخندي بر لب ،راه رفتي و من قلبم را گرفتم ، تا از جايش كنده نشود .
كه اگر نمي گرفتمش ، كنده ميشد . بي شك !

قدم هايت هميـشه استوار كودك شيرينم.


راستي ؛

جاي بوسه ام ،كف پايت ماند.
كــــاش براي هميـــــــشه ، به يادگار مي ماند اين بوسه ي عاشقانه ام.
براي روزهاي نبودنم و بودنت.


همه ي جون من ، به فداي تو ،دختر بي همتاي من .


گفتي ...

همين الان !

بابا و دايي در حال گفتمان ان ،از طريق چت...



و وقتي دايي از تو خواست كه صدايش كني ،

تو لطيــــف و مهربان گفتي " دايي "و همين طور تكرارو تكرار...


دايي ذوقي كرد كه بيا و ببيــــــــن...

ذوق من و پدرت هم كه ديگر قابل وصف نيست .


الهي كه خودم فـــداي مهربونيات ،عزيز دلنشين من.

دندان

مرورايدهاي زيبايت ، يكي پس از ديگري ...


عشق من !

دندان هفتم ات هم رونمايي كرد ، از بالا .
مبارك ات باشد .

حالا 4 دندان بالا داري و 3 دندان پايين...

آفرين به دختر صبورم .


+ 11 ماه و 3 روزگي .

دندان

ناز گل من !

غافلگير شدم از روييدن دندان پنجم و ششم ات.هم زمان با هم...
يكي پايين و يكي بالا...

ذوقي داشت برايم كه نگـــــو و نپرس !

ممنون از تو كه مثل هميشه صبوري كردي فــــدايت شوم.


مبارك باشد دندان پنجم و ششم ات ،نازنين.



+ 11 ماهگي .

زيارت

عزيـــــز دل من !

2 روز پيش رفتيم يه جاي قشنگ...

جايي كه در حین سادگي ،زيبايي خاصي داشت...


آرامگاه بي بي شهر بانو !


زيارتت قبول دختر پاك و معصـــــوم ام.

ادامه نوشته

پارك

دختـــــــــرم !

امروز با هم رفتيم پارك .

من و تـــــو و يه هواي بهـــــــاري ...

آخ كه چه لذتـــي داشت.



با تاب و سرسره و الاکلنگ بازي ت دادم .

ذوق كردي و آواز خوندي ...

به بچه ها لبخند ميزدي و گاهي نوازشي ...
و من عاشـــق اين همه مهرباني تـــــو .

كنجكاوانه به اطرافت نگاه ميكردي
و من مهو تماشاي تــــو .


براي روز هاي ديگر آماده باش ،عزيـزكم .

ادامه نوشته

پله ها

عمــــــــر من !

امـــروز من و تو ، داخل آشپز خونه بوديم ، يه لحظه سرم و برگردوندم و ديدم:



براي اولين بار ، از پله ها بالا رفتي .
البته تا امروز ، هيچ وقت پايين پله ها نذاشته بودمت .
مطمئنم خيلي زود تر از اينها توان شو داشتي.

كــــــــاش ازپله پايين اومدن و هم ،هرچه زودتر ياد بگيري...
كه تمــــــــــام دغدغه من،در حال حاظر همين پله هاست:(


چه خوبه كه روز به روز ،بالنـــــــده تر ميشي.
چه خوبه كه هر روز به بهــانه تو ، شاد ميشم و خوشحاااااال....

ممنون از تــــــو !
به خاطر تمــــــــــام اين بهانه ها.


دست

دلنشيـــن من !

چند روز كه ، حركت جديدي انجام ميدي .

ياد گرفتي كه دست بزني ناز گل من .




دستاي كوچولو و سفيدت و به هم ميكوبي و گره ميدي...

دست ميزني و چنان ذوق و شوقي از خودت نشون ميدي كه بيـــــا و ببيــــن...

ذوق و شوق ات براي من لذتي داره ،وصف نشدني.


...

تــــو تمام آن چيزي كه ميخواهمي .



توپ و دندان!

وروجك مــــــن !

ببيــن با دندون هات ، چه بلايي سر توپ ات آوردي ؟!

هر چي گشتم، تيكه هاش و پيدا نكردم !

چند تا تيكه بزرگ كه حـــالا ، تو معده كوچولوي تـــو ، جا خوش كردن .


اين توپ ميره ، تو صندوقچه خاطرات ات .

كنار تمـــــــام اون چيزهايي كه بايد باقي بمونه.


ما ما

عزيز تر از جانم !

اين روزها مدام ميگي :

"ما ما"

چقدر شيرين و دلچسبه ،شنيدن اين كلمه از زبان تـــو...

چقدر اروم ميشم وقتي بهم خيره ميشي و با صداي ظريف ات صدام ميزني .

ميگي "ما ما " و طلب ميكني من و ..


عشق ميكنم با اين "ما ما " گفتن ات بهار،عشــــــــــق...


4 دست و پا

خانوم كوچولوي من !

امروز در 4 دست و پا رفتن ، پيشترفت زيادي داشتي .

طوري كه سينه خيزرفتن و كنار گذاشتي و فقط و فقط 4 دست و پا رفتي.



آفريـــن به تــو ، تنفس من ...


اولين بهـــار

پرنسس بهــــاري من !


لحظه تحويل سال ، تـــو در كنارم بودي و من عاشقانه هايم را در گوش ات زمزمه كردم .
زمزمه كردم و اشــــك ريختم .
اشكي از سر شوق ...

و براي بودن تو معبودم را شكــــــر گفتم .




دخترم ، بهـــــار !

تــــو از بهار هم تازه تري براي مـــن .
خوب ميدانم و ميداني كه با تو بهترين بهار را پيش رو دارم نازنيــــن .


كوچك بهاري !

اولين بهارت مبـــارك .


حركتي نو

باز هم تـــــو !

با حركتي نـــو ، لبريز از عشقمان كردي عروسك .


مبينا در حال بازي كردن با تو بود كه گردنش و كج كرد و تو اين كارش و تقليد كردي .

حالا هر باري كه اين كار و انجام ميديم ، تو تقليد ميكني و تا كمر خم ميشي .


مـــــادر فـــداي اين هوش و زكاوت ات .

...

تو خيلي شيريني بهار ، خيــــلي .

باي باي

امـــروز تو مطب دكتر ، يه دوست كوچولو پيدا كردي مامان جون .

وقتي اون دوست باهات باي باي كرد ، تو هم جوابش رو دادي .
دستاي كوچولوت و با حركتي بامزه به نشانه ی باي باي تكون دادي .

آخه تو چقدر ميفهمي مامان ؟!


فدات بشم که انقدر با نمک شدی این روزها .


اولین...

تــــــو !

گل بهــــارمان...،


باز هم لحــــــظه ای ناب را برایمان خلق کردی و...

۴ دست و پا رفتی ،خواستی و توانستی و رفتی...

...

غنچه من !

شکوفا شو ،تا عطــــر اگین شود هوای زندگی مان.


+۸ ماه و ۶ روز.

بابا

چند لحظه ای بیشتر ، نمیگذرد که ...

بار ديگر غرق لذتمان كردي و گفتي :

" با با"

خوشحالم از اينكه پدرت هم حضور داشت و در اين لذت بزرگ با من شريك شد.


نهال كوچك ما !

تو چقدر خوبي كه هر لحظه طراوتت را با ما تقسيم ميكني .
همـين است كه ميگويم تو گلی ، گل هميـــشه بهــــار .

پاينده باشي اي گل هميـشه بهار .


اولين ...

عشق كوچك من !

امروز روزي است مقدس ، روزي كه تنها دليل حضور توست .

روز " عشــــــق " .



امروز !
حتي واژه ها هم ، در برابر احساس من به تو كم مي آورند !

واژه ها بهانه اند ، خودت ميـداني !



تو در قلبــــم ، ماندگار شدي و ابـــدي


اولين ...

دختر خواستني من !

امروز مثل هميشه در حال قل خوردن بودي كه با ديدن تلفن ات به وجد آمدي و
سعي در به دست اوردنش كردي و...

عاقبت همان فاصله كم را سينه خيز رفتي ، براي اوليـن بار .



دلبندم
!

تلاش ات براي رفتن ديدني بود...ديدني و ستودني .

من و پدرت بار ديگر غرق لذت شديم و شوق لحظه هاي ناب را تجربه كرديم .

ممنون از تو ،از تو كه خالق لحظه هاي ناب ي براي ما.

بمــان !
بخاطــر تمام این بهـــانه ها .


+ 7 ماه و 28 روز .

آب

عزيزكم !

امروز بين آوازهايي كه مي خواندي ، يك كلمه "با معنا "گفتي ...

گفتي : " آب " .

آن هم ، خيلي استوار !


اين روزها وقتي با صداي ظريف و دوست داشتني ات برايم آواز ميخواني ،
فارغ ميشوم از همه ي دغدغه ها ...


دختر نازنينم !
تو
براي من همه چيـــزي ، همه چيــــر بدون اغراق

اوليــن ...

دستان كوچك تو ، در دستان پدر :


آره!
دست ميدي .

الهـي دورت بگردم ناز گل من .


لمس دستان لطيف تو ، به هر چي كه بگي مي ارزه !


اولین ایستادن

فرشته کوچولوی من !

امروز ایستادی ، با تكيه گاه .

و گويي دنیا با تمام وسعتش برای من شد !!


دخترم !

پاهای کوچکت ، با گذر زمان قوی تر میشود و مادرت در انتظار شکوفاتر شدنت .

به امید روزی که بایستی ، بدون کمک ، بدون تکیه گاه ...

...

همیشه بودنت را آرزوست ...!


اولين ...

اين روزها كارهاي بامزه ميكني و مادر عاشقت رو غرق لذت .

پاهاي كوچولوت رو ميبري بالا...



و بعد انشگشت شصت ات رو ميكني تو دهنت...مالاچ مولوچي ميكني بيا و ببيــــن !

مـــادر فداي اون انگشت هاي ظريف ات.



و بعد انگشتاي دست ات... 

و كف پاهات رو به هم ميكوبي كه من عاشق اين كارت هستم .


متاسفانه تا حالا نشده از اين لحظه عكس بگيرم، خيلي سعي كردم امـــا...
دقيقا از ۱ ماه پيش اين كار رو ياد گرفتي...


اولین شیطنت

ناز گل من !

چند روزي ميشه كه روروئك سواري ميكني و كم كم داري شيطــــــون ميشي .

امروز با روروئك ات سرگرم بودي كه...


علاقه زيادي به اين گل و گلدون نشون دادي.

ببين :

تا اينكه:

دختركم سالم باش و شيطنت كن .
گله اي ندارم .

فقط سالم باش...