اولين ...
بالاخره تو ، اولين جمله ي دو كلمه اي ات را گفتي !
شيوا و دلنشين !
ميهمان خانه ي پدربزرگ بوديم ، هماني كه به اندازه ي آسمان دوستش داري .
هماني كه " بابا بُزُ " يا " باباجو " خطابش مي كني .
آري ، همانجا بود كه يادگرفتي اش .
از كجايش را نمي دانم ، اما مي دانم كه توانستي درست و خوب تلفظش كني .
كنار من بودي ، دستانت در دستانم ، چند لحظه بعد رفتي آن طرف تر ...
آمدم تا ببينم كجايي و چه مي كني .
فكر مي كني كجا بودي ؟
در يخچال خانه ي پدر بزرگ نشسته بودي جان دلم .
ديدمت !
پرسيدم : بهار اونجا چه مي كني مادر ؟
و تو ، همچنان كه چشمانت برق ميزد از شادي گفتي : خيلي خوبه !
بدون پَس و پيش !
آنقدر شيرين ادايش كردي كه دلم از شنيدنش غنج رفت !
مادر به فـــــــــداي تو و لحن صدايت .
فداي تو كه انقـــــــــــدر ساده ، شادي را مهمان قلبم مي كني .
بهار !
اين روزها قلب من از صداي تو كوك مي شود .
مي دانستي ؟!
مينوسيم براي تو ؛